مزه زندگی یک دانشجوی دکتری

فیلم بی مزه

امروز عصر با خواهرم رفتیم سینما برای دیدن فیلم «برای مدت معلوم». فیلم قشنگی نبود و در باب رواج ازدواج موقت صحبت میکرد.

این فیلم رو بر اساس نظرات کاربران در سایت cinematicket انتخاب کرده بودم که اکثر کاربران نوشته بودن خنده دار هست و البته میزان فروش هفتگیش هم بالا بود. اما واقعا اینجوری نبود و هم من و هم خواهرم دوستش نداشتیم. در واقع بی مزه بود. همین سریال های آمریکایی قشنگ تره.

امروز یه کار دیگه هم به پروژه هام اضافه شد که تا 15 بهمن باید تکمیل بشه. کلا اوضاعم خیلی بهم ریخته است، بدتر اینکه تصحیح ورقه ها و اعلام نمرات هم مونده.

فردا صبح آخرین امتحانم برگزار میشه و عصر هم کلاس زبان دارم. یعنی یه روز خیلی پر کار در انتظارم هست.

پ.ن 1. آخرین باری که رفته بودم سینما برای فیلم «ورود آقایان ممنوع» بود.

پ.ن 2. کیفیت صدای سالن یک پردیس سینمایی هویزه عالی بود. بعد از بازسازی، اولین مرتبه بود که میرفتم اونجا.

پ.ن 3. دوباره یکی از اون دانشجوهایی که اشتباها به من بجای استادشون ایمیل میزنه، بهم ایمیل زده!! از قضا من برای این نوشته بودم که آدرس اشتباه هست!! نمیدونم چرا متوجه نمیشن و دوباره همون ایمیل رو ارسال میکنن!!! یعنی برخی افراد تا این حد سطح IQ بالایی دارند!!

سینما

سه چهار روزی هست که دوباره همه کارهام بالای هم جمع شده به حدی که امروز کلاس زبان هم نرفتم.

اون پروژه آمریکا که گفتم تغییراتی در فولدر اون دیده میشه، بالاخره گریبان من رو هم گرفت، اون هم چه گرفتنی!! یعنی الان دو تا پروژه ضرب الاجل پشت سر هم دارم که بیچاره ام کرده.

سه چهار روز اخیر واقعا از لحاظ جسمی کم آورده بودم و ساعت خوابم زیاد شده بود و توانم هم کم شده بود؛ اما به لطف دو سه تا موز و قرص ب کمپلکس و خرما دوباره به وضعیت قبلی برگشتم و دیگه بی حال و بی رمق نیستم.

در مورد برداشته شدن تحریم ها هم به همگی دوستان تبریک میگم؛ امیدوارم که برداشته شدن تحریم باعث گشایش اقتصادی کشور و معیشت مردم بشه و صد البته موجب بزرگتر شدن جیب اختلاس گران نشه!!

پ.ن 1. الان اصلا توان پاسخگویی به کامنت ها رو ندارم؛ فردا صبح جواب میدم.

پ.ن2. در این بین که مشغله ام پیک زده، فردا عصر قراره با خواهرم که تازه امروز امتحان هاش تموم شده، بریم سینما! بین فیلم ها، ترجیح دادیم که بریم یه فیلمی که باعث انبساط خاطر بشه و حوصله فیلم درام و اجتماعی و معناگرا رو هم نداشتیم. به نظر میرسه تنها فیلم روی پرده فعلا فیلم «در مدت معلوم» هست.

بعدانوشت 1. یکی از عجایب دانشجویان دانشگاه های غیرانتفاعی اینه که امتحان میانترم رو بخاطر فوت پدربزرگ نمیان، تایم امتحان پایانترم رو بخاطر مشغله زیاد و پدر شدن فراموش میکنن و نمیان سر جلسه امتحان، بعد ایمیل میزنن و درخواست پاس شدن درس رو دارند!! یعنی حتی نمی فهمند که غیبت در امتحان پایانترم به چه معناست!!!

خواب کافی

این روزا در مورد کارهای دکتریم اتفاق های ریز خوبی افتاده که برای من مهم بودن اما ترجیح میدم که اینجا حرفی نزنم.

تو این روزهای اخیر واقعا خسته بودم، یعنی از همون روز سه شنبه که با خواب آلودگی رفتم سر امتحان بچه ها تا همین امروز بعد از نهار وضعیتم مثل همون روز بود. مشکل این بود که تو این مدت خوابی نداشتم که واقعا خستگی بدنم رفع بشه، یعنی مثلا بعد از 6 ساعت مجبور بودم با حالت خواب آلوده بیدار بشم و شروع به کار کنم در حالی که اگر اون 6 ساعت میشد 7 ساعت، کاملا سرحال میشدم. دیشب بعد از کلاس زبان و امتحان midterm دیگه اونقدر خسته بودم که 21:45 از شدت خستگی خوابم برد و ساعت 22:30 مامانم من رو برای شام بیدار کرد که با یه قیافه خیلی بهم ریخته رفتم سر شام. بعد از شام اما توان کار کردن و بیدار موندن رو نداشتم و رفتم تو رختخواب. بگذریم که تا نزدیکای ساعت 1 نه خوابم می برد و نه توان بلند شدن و فعالیت کردن داشتم (یه جورایی بدخواب شده بودم).

دوباره ساعت 7 صبح بیدار شدم تا برگه سوال امتحان هفته آینده رو آماده کنم و ساعت 8 هم که امتحان بچه ها بود و من خودم رو حوالی 8:30 رسوندم اونجا. بعد از 6 ساعت خواب، باز هم قیافه ام خسته و خواب آلود بود. بعد از برگشت خیلی خوابم می اومد اما خودم رو مجبور کردم که بیدار بمونم و بعد از نهار اساسی بخوابم تا واقعا خستگیم تمام بشه. خوشبختانه 3 ساعت خواب کافی بود تا خستگی های تمام این روزای پرمشغله از بین بره. البته خستگیم از بین رفته اما مشغله ها بجای کمتر شدن، بیشتر هم شده و حتی از شواهد امر (فعالیت دکتر ش روی DropBox) پیداست که یکی دیگه از پروژه های آمریکا قراره فعال بشه! (هنوز ایمیلی ازش دریافت نکردم اما فکر کنم به زودی خبرش برسه)

باز هم مشکلی نیست و من همچنان از این وضعیت استقبال میکنم!!! 

کار کردن با دکتر ش اگرچه فشار کاری رو به شدت بالا میبره، اما واقعا لذت بخش هست.

پ.ن. راستی امروز برای تعیین تکلیف خودم در مورد یه موضوعی به دکتر ف زنگ زدم. نیمساعتی با هم حرف زدیم و خوشبختانه دکتر ف همون چیزی رو گفت که من میخواستم. بعد از این مکالمه نسبتا شاد هستم چون موضوع برای من اهمیت زیادی داشت.

بعدانوشت (ساعت 1:10 بامداد جمعه 25 دی ماه). الان دوباره ذهنم اونقدری خسته هست که می بینم کاری رو که حداقل یکساعت هست دارم انجام میدم، اشتباه انجام دادم و دوباره باید از اول درستش کنم!!  دیگه میخوام بخوابم، اینجوری به نتیجه نمیرسم!

بعدانوشت 2 (ساعت 21:10 جمعه 25 دیماه). از صبح دارم اون کاری رو که دیشب اشتباه انجام داده بودم، انجام میدم. تمامی هم نداشتن و بدجوری خسته ام کرده بودن. با کلی زنگ تفریحی که برای خودم درست کردم، بالاخره همین الان تمام شدن!!

خوشحالی یعنی بعد از 6 سال بتونی مامان و بابات رو تو بغلت بگیری!

دیشب تا ساعت 2:45 بیدار بودم و کار میکردم و دیگه به یه جایی رسیدم که دیدم دیگه نمیکشم!!

خوشبختانه تعطیل شدن مغز من وقتی بود که کارهام هم تمام شده بودن و در نتیجه خوابیدم. صبح ساعت 8 دانشجوهام امتحان داشتن و من هم میخواستم برم سر جلسه شون. البته من مسئول برگزاری امتحان نبودم و بنابراین مجبور نبودم که رأس 8 اونجا باشم.

شب موقع خوابیدن، موبایلم رو روی ساعت 7:20 کوک کردم؛ صبح یادم میاد که بیدار شدم و موبایل رو خاموش کردم و دوباره کله ام افتاد روی بالشت! حوالی ساعت 7:30 بابام از طریق تلفن پایین و گوشی اتاقم من رو صدا کرد و تازه فهمیدم که دیر شده!

قیافه ام رو باید می دیدید؛ چشمام باز نمیشدن و تازه تو مترو پلکهام سنگینی می کردن و چرت میزدم! با این وضعیت ساعت 8:30 رسیدم دانشگاه و یه سری به بچه ها زدم. با این حال، بازم خواب آلودگی و خستگیم مشهود بود.

در همون بین، خبر دار شدم که یکی از دوستای خیلی خوبم تو آمریکا خیلی خوشحاله و البته من هم خیلی خوشحال شدم.

ماجرا این بود که اون دوستم 6 سالی هست که بخاطر ویزاش نتونسته بیاد ایران و البته مامان و باباش هم نرفته بودن. یعنی 6 سال بود که اون اعضای خانواده اش رو ندیده بود. تو یه چت کوتاه که باهاش داشتم متوجه شدم الان مامان و باباش پیشش هستن!!! خودش خیلی خوشحال بود و من هم از شنیدن این موضوع خیلی خیلی خوشحال شدم. امیدوارم که مشکلات سیاسی ما و آمریکا یه روزی حل بشه و بچه های ایرانی مشکل رفت و آمد به کشور رو نداشته باشن.

امتحان که تموم شد، بلافاصله برگشتم خونه (ساعت حدود 10:45 بود)؛ فقط لباسهام رو درآوردم و دوباره شیرجه زدم تو رختخواب! تا ساعت 13:15 خواب بودم و مامان برای نهار بیدارم کرد (البته اگر وقت داشتم ترجیح میدادم که بازم بخوابم). بعد از نهار هم تا همین یکساعت پیش، یه ضرب داشتم کار میکردم.

در ضمن فردا میانترم زبان دارم که الان باید بخونم. از طرفی پنجشنبه ساعت 8 صبح هم یه امتحان دیگه است که باید برم و البته برای امتحان های هفته بعد هم سوال طرح کنم. خلاصه دوباره زندگی من نور علی نور است! با این حال بازم میگم:

خدایا شکرت! دوستت دارم!

پ.ن. دوست عزیزی که نوشته بودی پیامت رو خصوصی نگه دارم، خوشحالم که دوباره ازت پیام دریافت کردم و بهت تبریک میگم، امیدوارم که موفق باشی.

سه موضوع

تو این پست میخوام در مورد سه موضوع بنویسم که هیچ کدوم به اونای دیگه ربطی ندارن؛ برای همین تکه تکه نوشتم.

آدرس ایمیل اشتباه

هفته پیش یه ایمیلی به دستم رسید با این مضمون که من روش تحقیقم رو براتون میفرستم، نظرتون رو راجع بهش بگید و البته در ابتدای ایمیل هم نوشته بود: سلام استاد. اسمش ناآشنا بود و همینطور موضوع ایمیلش هم عجیب بود برام. فایل رو که باز کردم متوجه شدم که طرف اشتباها به آدرس ایمیل من فرستاده. دو روز بعد دوباره یه ایمیل دیگه از یه نفر دیگه دریافت کردم با مضمونی مشابه قبلی! اینجا بود که حس کردم دانشجوها ایمیل استادشون رو اشتباه نوشتن و الان دارن به آدرس من ایمیل میزنن. به اون دو نفر ایمیل زدم که در مورد آدرس ایمیل اشتباه کردید و من استاد شما نیستم!! دیروز هم یه ایمیل دیگه از یه نفر سومی به دستم رسید با همین اشتباه، برای اون هم نوشتم که اشتباه کرده. حالا الان که از کلاس زبان برگشتم می بینم که دوباره همون شخص دو تا ایمیل برای من فرستاده!! الان دیگه نمی فهمم فاز این شخص چی هست، وقتی  یه آدرس ایمیل اشتباه هست، دوباره هم که بفرستی به همون آدرس اشتباه میره!! این یکی رو دیگه حوصله جواب دادن نداشتم و حذف کردم.


شما دانشجوی دانشگاه فردوسی هستید؟

نمیدونم قبلا این رو براتون تعریف کردم یا نه. من موقع رفتن به کلاس زبان، از کنار پارک ملت عبور میکنم. ترم قبل زبان، یعنی حدود سه ماه قبل در حالی که با عجله راه میرفتم و فلش کارت های زبان رو که تو دستم بود، میخوندم یه پسری حدود 30 ساله از پشت من رو با کلمه «ببخشید» مخاطب قرار داد. من متوقف شدم و با علامت سوال بهش نگاه کردم، بهم گفت شما دانشجوی دانشگاه فردوسی هستید؟ من هم در جا گفتم نه و شروع به حرکت کردم. در این حالت اون یه چند قدمی اومد و گفت میدونین چجوری میشه پایان نامه نوشت؟ من هم دوباره گفتم نه!! و مسیرم رو ادامه دادم و البته در مسیر چک کردم دیدم دنبالم راه نیفتاده.

امروز بعد از سه ماه دوباره همون پسره رو دیدم. یعنی در حالی که تو عالم خودم بودم و مثل همیشه سریع راه میرفتم، این پسره از مقابل اومد و گفت شما دانشجوی دانشگاه فردوسی هستید؟ من هم گفتم نه و دوباره شروع به حرکت کردم. این مرتبه دیدم داره شونه به شونه من با یه کمی فاصله حرکت میکنه؛ من سرعتم رو کند کردم تا بزارم اون عبور کنه. اما اون عبور نکرد و وقتی من با حالت سوالی بهش نگاه کردم، به من گفت شما منتظر کسی هستید؟ من هم با حالی خیلی جدی، در جواب گفتم نخیر، شما با من کاری دارید؟ اون هم در جواب گفت نه، میخواین شماره موبایلم رو بهتون بِدَم؟ من هم در جا گفتم نه و سرعتم رو زیاد کردم و البته حواسم بود که ببینم دنبالم میاد یا نه که خوشبختانه دنبالم نمی آمد.

خاطره جالبی نبود اما برای من جالب بود چون یه آدم چقدر میتونه بیکار و بیمار باشه که تو این هوای سرد امروز مشهد، تو پارک بایسته و یه سوال تکراری رو بپرسه. تازه اون هم از یه نفر مثل من که نه آرایش میکنم، نه لباسم مشکلی داره و مهمتر اینکه راه رفتنم شُل و وِل نیست و مشخص هست که دنبال ولگردی تو پارک نیستم.

امیدوارم که خدا یه عقل درست و حسابی بهش بده.


کاسه صبرم داره لبریز میشه

امروز دوباره معلم زبان مون سوتی داد. تازه متوجه شدم که تنها نقطه قوت اون اینه که راحت صحبت میکنه اما از گرامر و قواعد خیلی سر در نمیاره و حتی وقتی میخواد بیاد کلاس هم حوصله مطالعه نداره. امروز سر یه تمرین یکی از بچه ها یه چیزی گفت و توجیه کرد و معلم هم محکم پای حرف اون ایستاد. من مخالفت خودم رو با اون جواب ابراز کردم، اما سعی کرد که من رو توجیه بکنه و در نهایت من حرفی نزدم و البته اعلام موافقت هم به هیچ عنوان نکردم. واقعا یه جایی بود که میخواستم بهش بگم، برو یه چهارتا کتاب گرامر بخون و بعد بیا کلاس. همچنین کتاب teacher رو بخر تا ببینی که جوابها چی هستن و اینقدر نسبت به همه چیز شک نداشته باشی. البته آخر کلاس خودش از ماها سوال کرد که کتاب جواب تمرین ها رو دارید (من دارم) که بچه ها گفتن نه و البته من بهش گفتم که کتاب teacher's هست و خود موسسه اون رو میفروشه و گفت میره میپرسه که اگر داشتن بره بخره. این سوالش به من این رو رسوند که این اولین مرتبه است که اومده سطح بالا رو درس میده و برای همین کتاب Teacher's رو هم نداره. البته از اونجایی که بچه ها یه سطح پایین تر رو باهاش داشتن، میدونم که سابقه تدریس داره.

خلاصه الان بنده در وضعیتی هستم که جلوی خودم رو دارم میگیرم که نَرَم شکایتش رو به مدیر موسسه بکنم. حالا نه به عنوان شکایت، بلکه بعنوان تذکر! الان اون دانشجویی که حل یه مثال رو به اشتباه توجیه کرد، بر اساس تدریس غلط معلم اون رو یاد گرفته و چون هیچ کدوم هم جزو افرادی نیستن که مطالعه خارج از درس داشته باشن، هر چی معلم بگه میگن همون درسته.

راستی یه اشتباه بزرگ دیگه معلم امروز در مورد یه جمله خاص بود که من ازش پرسیدم چرا بخش اولش زمان حال است و فعل بعدش زمان گذشته؛ خیلی شیک بهم گفت که اشتباه تایپی هست و اون فعل رو حال بنویسید! الان که تو اینترنت جستجو کردم دیدم که اون جمله از ساختارهای subjunctive هست و کاملا هم درسته!!

این جمله با it is time شروع میشه و بعدش یه فعل زمان گذشته میاد. واقعا این حق رو برای خودم قائلم که به مدیر مرکز بابت ضعف معلم مون شکایت کنم.

1 2 3 >>