X
تبلیغات
زولا

مزه زندگی یک دانشجوی دکتری

فکر تلافی

هنوز غم مقاله م رو نتونستم هضم کنم. هزارجور فکر و خیال مدام میاد تو ذهنم و میره. دلم میخواد تلافی کنم اما شرایط مهیا نیست!

تو این مقاله، بعلت طولانی شدن بیش از حد، دکتر ش یه بخش عظیم رو از نسخه نهایی حذف کرد که البته خودش قابلیت مقاله شدن رو داره اون هم با کیفیت بالا.

با خودم میگم کاش Ian یا دکتر ش به سرشون بزنه که اون بخش دوم رو هم کار کنیم؛ اگر این اتفاق بیفته، فرصت تلافی برام مهیا میشه!! قاطعانه می ایستم و میگم نه، من کار نمیکنم و طبق قانون کپی رایت هم حق و حقوق اون بخش مال من هست و هیچکس حق نداره از اون بخش استفاده کنه! در نهایت اینکه به شرطی اون بخش رو کار میکنم که Ian کلا نباشه!!! و آخ که چقدر دلم میخواد این پیشنهاد از طرف Ian انجام بشه و من به دکتر ش مستقیم بنویسم که «اگر من هم جای اون بودم و با حداکثر 24 ساعت کار، co-first author یه مقاله میشدم، همین قدر انگیزه داشتم که کار رو دنبال کنم».

یه وقتی هم با خودم میگم که اصلا چرا منتظر اونا بمونم، خودم کار اون بخش رو انجام بدم و خودم در مورد نویسنده ها تصمیم بگیرم! اون مقاله invited paper بود و برای همین دکتر ش در مورد نویسنده ها تصمیم میگرفت، این یکی که invited نیست، پس من تصمیم میگیرم!

می بینید فکرهای جورواجور میاد تو سرم و میره. درسته که ظاهرا بخشیدم (راه دیگه ای نداشتم) اما ته دلم بدجوری غصه دار هستم. دیالوگ یه فیلم بود که میگفت: «خانم ها می بخشن اما تا آخر عمر فراموش نمیکنن». این موضوع در مورد من واقعا صادق هست.


امروز کلاس پیلاتس هم  رفتم؛ کلاس خوبی بود با این حال حرکات کششی مداوم حسابی به من که مدتها بود درست و حسابی ورزش نکرده بودم، فشار آورد. وقتی برگشتم خونه، یک ساعتی از خستگی خوابم برد.

پ.ن 1. راستی اگر هنوز به بدقدمی و نحسی  دهه شصتی ها ایمان نیاورده اید، به حرف های ترامپ پیرو ماجرای این پسره احمق «عمر متین» یه نگاهی بندازین و همینطور اقبالش به پیروزی در انتخابات که با موضع گیری هاش در مورد تعلیق ورود مسلمانان به آمریکا افزایش پیدا کرده.

پ.ن 2. جای جدیدی برای دهه شصتی ها هست که بریم بریزیم اونجا و آرامش شون رو بر باد بدیم؟!

یک اتفاق ناخوشایند

الان دارم می بینم که یه هفته میشه که اینجا نیومدم؛ روزها خیلی زود میگذرن، بدون اینکه آدم متوجه بشه.

تو این هفته ای که گذشت، اتفاقات خیلی خاصی نیفتاد؛ جز اینکه من بجای کلاس والیبال رفتم کلاس پیلاتس ثبت نام کردم که این موضوع رو مدیون پیشنهاد خوب «سمیه» خانم هستم. متشکرم دوست خوبم

کلاس ها از فردا شروع میشه، 12 جلسه است، بصورت سه روز در هفته.

خانه نشینی ام رو بالاخره روز سه شنبه پایان دادم و همراه مامان و بابا به بهانه خرید آلبالو برای مربا سری به طرقبه زدیم و اونجا قدمی زدیم.

مهمتر از همه دلیلی که بخاطر اون، این پست رو شروع کردم، اتفاقی است که دیشب افتاد و تا امروز ظهر هم ادامه داشت. اولش نمیخواستم موضوع رو اینجا مطرح کنم چون یادآوریش چندان برام خوشایند نیست، اما بعدش به این نتیجه رسیدم که این موضوع خوبی هست جهت افزایش تجربه دیگران برای اینکه شاید روزی برای شما هم اتفاق بیفته.


چند روز اخیر که نیومدم اینجا، درگیر نهایی کردن مقاله مربوط به همون پروژه مشتر ک با دکتر ش و Ian بودم تا بالاخره دیشب نسخه آخرش آماده شد. دکتر ش عادت نداره که اسم نویسنده ها رو از اول روی مقاله درج کنه (که فکر میکنم کار اشتباهیه) و دیشب تازه برای اولین بار اسامی رو نوشت. وقتی اسامی رو نوشت، حدود ساعت 1 شب بود و من با دیدن اسامی شگفت زده شدم. طبق چیزی که قبلا گفته بود اسم من بعنوان نویسنده اول بود و اسم Ian نفر دوم. اما روی اسم من و Ian یک ستاره بود که میگفت این دو نفر به یه اندازه روی مقاله کار کرده اند. با دیدنش یخ کردم، انگار که یه سطل آب یخ روی سرم خالی کردن و بعد هم اشکهام روان شدن . از طرفی درست در همون زمان دکتر ش مقاله رو به نویسنده های دیگه من جمله Ian فرستاد، و این بدین معنا بود که آب رفته از جوی دیگه برنمیگرده.

تو این اثنا،  از یه طرف تمام لحظاتی که بخاطر این مقاله خودم رو به سختی انداختم یادم اومد و از طرف دیگه بی مسئولیتی Ian که جواب ایمیل رو هم نمیداد و در آخر هم با بهانه تز هیچ کاری نکرد. از همه بدتر، این اتفاق بدست کسی افتاده بود که من بهش اطمینان کامل داشتم. اشکهام دیگه بدجوری روان بودن و نمیدونستم تو این موقعیت باید چکار کنم. 

با خودم میگفتم اصلا قهر کنم و بگم اسم من رو از روی مقاله بردارید! اما میدونستم که این کار عاقلانه نیست. 

با خودم گفتم که هنوز مقاله به اصلاحات دیگه نیاز داره و من هم یه کار دیگه باید انجام بدم. دیگه هیچی برای این مقاله انجام نمیدم به دکتر ش میگم به Ian جونت(!!) بگو این کارها رو بکنه. اما این هم عاقلانه نبود. 

راه دیگه این بود که به Ian ایمیل بزنم و بگم که من نسبت به این موضوع رضایت ندارم و آخرش هم براش به فارسی بنویسم «الهی کوفتت بشه!»؛ خب قطعا این هم عاقلانه نبود. این موضوعی بود که باید بین من و دکتر ش حل میشد. 

راه دیگه این بود که تمام حس منفیم رو تو پروژه Chetan که الان گیرِ من هستن، خالی کنم که این هم ناعادلانه بود؛ Chetan این وسط چه گناهی کرده، تازه اون که اسم من رو روی مقاله عریض و طویلش نفر سوم گذاشته و با توجه به کاری که من انجام دادم اصلا چنین انتظاری نداشتم!

خلاصه همه احساسات اعم از شکستگی دل، افسوس و حسرت به زمان هایی که وقت صرف کردم، و انتقام و کلی اشک در هم آمیخته بود. با این حال، میدونستم که نباید ساکت بمونم و از طرفی باید اعتراضم بگونه ای باشه که ارتباطم با دکتر ش بهم نریزه چون من بیشتر از اون به این ارتباط نیاز دارم. در مورد این مسئله یه کمی در اینترنت جستجو کردم   و متوجه شدم که در آمریکا هم افرادی هم بودن که این مسئله براشون ایجاد شده است. در این زمینه افراد دیگه بهشون پیشنهاد داده بودن که موضوع رو حتما مطرح کنید اما در آرامش و مودبانه. بهم ریختن ارتباط آکادمیک چندان صحیح نیست چون بالاخره یه روزی میرسه که افراد چشم تو چشم میشن. از طرفی ذکر شده بود که تو CV و هر جایی که مقاله بخواد cite بشه، ترتیب اسم نویسنده ها دقیقا باید به شکل روی مقاله باشه و نمیشه جای اسم دو نویسنده رو که به میزان برابر کار کرده اند، عوض کرد؛ این میگفت که همچنان ترتیب اسم مهم هست. به هر طریق این مسئله چندان آرامش بخش نبود.

برای این موضوع با یکی از دوستان با تجربه م که تو آمریکاست، مشورت کردم؛ (چون بالاخره اون بیشتر به اخلاق رایج در آمریکا اشراف داره) بهش گفتم نمیدونم چجوری مراتب اعتراض خودم رو نشون بدم. دوستم بهم گفت که شاید گفتن مستقیم صحیح نباشه و غیرمستقیم طی یک جمله کوتاه بگید بهتر باشه. برام سخت بود که تو یه ایمیل جدا برای دکتر ش این موضوع رو بنویسم اما عزمم رو واقعا جزم کرده بودم که این موضوع رو بگم و خجالت رو کنار بزارم. بنابراین در ایمیلی که به دکتر ش میگفتم که کار موردنظرش رو انجام دادم و فایل دیگه مشکلی نداره، در خط آخر نوشتم «به نظرم اون تکه که گفتید دو نفر اول به یه میزان کار کرده اند، درست نیست.» از شانسی که من داشتم، زمانی این ایمیل رو دکتر ش باز کرد که خودش هم داشت اون فایل رو دستکاری میکرد و نگران شده بود که تغییراتی که من در فایل داده ام از دست رفته. بنابراین به محض باز کردن ایمیل (ایمیلهام رو با tracker میفرستم)، بدون هیچ عکس العملی نسبت به اون جمله، ازم در مورد فایل پرسید که ببینه مشکلی ایجاد نشد باشه. راستش تو جواب دادن بهش مکث کردم برای اینکه هم دلم پر بود، هم از این نارحت بودم که هیچ عکس العملی نسبت به اون جمله نداشته است. بالاخره جوابش رو دادم اما بدون هیچ اشاره ای به موضوع؛ ساعت حوالی 4 بود و همچنان اشکهام روان بودن. تو رختخواب تمام تلاشم رو کردم که خودم رو آروم کنم و به خودم میگفتم یه مقاله ارزشش رو نداره اما واقعا نمیشد و اشکهام یه بند سرازیر بودن. در این لحظات مقاله مهم نبود، من حس فریب خوردگی و احمق پنداشته شدن داشتم. تو این مدت، نویسنده های دیگه هم در پاسخ به دکتر ش کامنت هاشون رو میفرستادن و من که اون ایمیل ها رو میدیدم، داغم تازه میشد و بیشتر افسوس و حسرت میخوردم و اشکهام بیشتر میریختن. من کل شب رو بیدار بودم (آخرین باری که ساعت رو دیدم فکر کنم حدود 4:45 صبح بود) و صبح بالاخره خوابم برد، اما رأس ساعت 8:30 بیدار شدم و ایمیلم رو چک کردم به امید اینکه دکتر ش یادش اومده باشه که به اون جمله من جواب بده، اما خبری از جواب نبود و فقط ایمیل یکی از نویسنده ها بود. دوباره اشکهام شروع شدن، اعتراضم عین یه بغض تو گلوم گیر کرده بود و من نمیتونستم دیگه ساکت بشینم. خیلی فکر کردم که چی بنویسم که بی احترامی نباشه اما در نهایت احساس و اعتراضم رو نسبت به این وضعیت نشون بده اگر چه که میدونستم عمراً شرایط عوض نمیشه. 

در آخر یه ایمیلی با این مضمون برای دکتر ش نوشتم: «در مورد نویسنده های روی مقاله ازتون سوالی داشتم. شما واقعا فکر میکنید که من و Ian به میزان برابر روی مقاله کار کرده ایم؟ فکر میکنم که من نسبت به Ian فعالیت خیلی بیشتری انجام دادم و زمان خیلی بیشتری هم صرف کرده ام. من از دیشب بخاطر این موضوع بسیار ناراحت هستم». وقتی این ایمیل رو فرستادم انگار یه مقدار سبکتر شدم، برای اینکه حداقل حرفم رو زده بودم. 

در جواب ایمیل، ده دقیقه بعد، دکتر ش گفت «ممنون بخاطر بیان این دلخوری (frustration)؛ تو کار بیشتری انجام دادی و برای همینه که اسم تو در ترتیب نویسنده ها اول میاد. با این حال، تو این نسخه آخر من از Ian یه سری مطالبی رو خواسته بودم که بعد تصمیم گرفتم اونا رو داخل مقاله عنوان نکنم. اما در کل، من از این مقاله رضایت نداشتم و وقت زیادی از من گرفته شد. از طرفی، این توافق از اول بوده و من بایستی به اون پایبند می بودم.» 

واقعیتش تکه ای رو که گفته Ian یه سری مطالب آماده کرده رو اصلا قبول ندارم و فکر میکنم صرفا جهت توجیه موضوع نوشته. اما بحث توافق برای من جالب بود، کدوم توافق؟ از اونجایی که اسم یه استاد دیگه هم هست، که فکر میکنم استاد Ian باشه، حدس زدم که توافق بین خودشون بوده چون تو وب گردی برخی ها به این موضوع اشاره کرده بودن که اساتید برای محکم کردن ارتباط خودشون با اساتید دیگه از این کارها میکنن. 

 ایمیلی که بهم زده بود، جایی برای حرف زدن نذاشته بود؛ در پاسخ، من صرفا بابت توضیحاتش!! تشکر کردم و نوشتم که ممنون میشم که اینجور توافقات رو اولِ کار به من بگید نه در آخر کار. 

دکتر ش هم در پاسخ نوشت: «حتما؛ فکر میکنم که قبلا این رو بهت گفته بودم که Ian و تو co-author خواهید بود؛ sorry if you were not clear about this.»

بعد از این ایمیل ها یه مقدار آرامشم بیشتر شد؛ حداقل به دکتر ش فهمونده بودم که دیگه از این کارها با من نکنه و یه راهی رو برای خودم باز کردم که دفعه دیگه به صراحت در ابتدای هر کار مشترکی در مورد نویسندگان مقاله سوال کنم. با این حال، باید یه جوابی به ایمیلش و حداقل sorry اون آخر میدادم. یکساعتی گذشت و من صرفا ایمیلهام رو زیر و رو کردم تا اون ایمیلی رو که دکتر ش در مورد Ian برای اولین بار برام فرستاده بود، پیدا کردم. میخواستم ببینم که واقعا اونجا چی گفته و آیا من متوجه موضوع نشده ام؟! بالاخره بعد از نیمساعت ایمیل رو پیدا کردم و دیدم که دکتر ش در اونجا نوشته Ian یکی از co-author ها خواهد بود. پس مشکل از طرف من نبوده که دکتر ش به نوعی داشت توپ رو توی زمین من مینداخت. از طرفی نمیخواستم که موضوع خیلی کش دار بشه، چون مسلما هیچ چیزی تغییر نمیکرد و فقط من می موندم و یک رابطه زخم خورده و محرومیت از همکاری و همراهی با اون.

پس ایمیل آخرم رو حدود دو ساعت بعد، با کلی فکر و بالا و پایین کردن جملات اینجوری نوشتم: «بله، شما ذکر کرده بودید Ian یکی از co-author ها هست اما نگفته بودید co-first author. بهرطریق، از توجهتون ممنونم و دوست دارم این موضوع رو ذکر کنم که شما بهترین استادی هستید که من تا به حال داشتم و من بخاطر تمام کارهایی که برای من انجام دادید، قدردان شما هستم. امیدوارم که بابت مطرح کردن این موضوع از من دلگیر نشده باشید. قصد جسارت به شما رو نداشتم.»

بلافاصله بعد از این ایمیل، ایمیل زیر رو از دکتر ش دریافت کردم که گفته بود: «اصلا ناراحت نشدم و اتفاقا خوشحالم از اینکه این موضوع رو مطرح کردی. مطرح شدن این مشکلات و صحبت در مورد اونا خیلی مهمه. من فکر میکردم که گفته بودم که شما دوتا co-first author هستید چون این موضوعات باید همون ابتدای کار مشخص بشه و از این به بعد مطمئن خواهم شد که چنین سوء تفاهماتی در آینده پیش نیاد.»

در نهایت هم من یه ایمیل تشکر فرستادم و ماجرا ختم شد. پیرو این اتفاق نتیجه ها و نکات زیر قابل توجه هستن:

1- اول هر کاری واقعا در مورد این موضوعات باید صحبت بشه؛ البته با توجه به تجربه تلخی که در دوران ارشد داشتم، در همکاریهام با بچه های ایرانی این موضوع رو لحاظ میکردم. در مورد همکاری با دکتر ش هم چون خودش به صراحت میگفت که تو نویسنده اول خواهی بود، تا الان مشکلی نداشتم که فکر میکنم بعد از این باید حواسم رو بیشتر جمع کنم چون حالت co-first author هم وجود داره و باید لحاظ بشه.

2- همین قدر که تونستم حرفم رو بزنم و حرف تو دلم نمونه، به خودم افتخار میکنم!! حداقل از این به بعد دکتر ش به اصطلاح خودمون کلاهش رو بالاتر میزاره و این تصور براش پیش نمیاد که میشه دانشجویی از یه دانشگاه دیگه رو که حرف گوش کن هست و صداش در نمیاد رو احیانا دور بزنه.

3- ایمیل  یکی مونده به آخری که برای دکتر ش فرستادم، صرفا جهت این بود که بهش بگم که حتی با این اتفاق ذره ای از حس قدردانی من نسبت بهش کاسته نشده و نظرم نسبت بهش همچنان مثبت هست که البته واقعا همین طوره و خلاف واقع نیست.

4- درسته که با موضوع کنار اومدم (مجبور بودم کنار بیام) اما الان دوست ندارم که مقاله رو ببینم. ازش بدم میاد.

5- نکته مهم دیگه برخورد در خور تقدیر دکتر ش هم هست؛ همین که در ایمیل اولش و همچنین ایمیل آخرش نسبت به اعتراض من موضع گیری بد نکرد بلکه نسبت به بیان احساس دلخوریم تشکر هم کرد، جالب بود. حداقل بعد از این ایمیل های رد و بدل شده، من احساس پشیمانی نسبت به مطرح کردن موضوع نمیکنم. به نظرم این رفتار رو همه اساتید ایران بلکه مدیران و روسا هم باید یاد بگیرن.


دیگه ببخشید که این پست خیلی طولانی شد اما فکر کنم که جبران یه هفته نبودن رو کرد. امیدوارم که شما هیچوقت با اینجور اتفاقات در زندگی آکادمیک تون مواجه نشید اما اگر مواجه شدید، بسته به اینکه چقدر ذینفع هستید سعی کنید موضوع رو مدیریت کنید و در عین حال عدم رضایت تون رو هم نشون بدید.

هشتمین روز در خانه

الان هشتمین روز هست که من مدام تو خونه هستم و بدجوری این موضوع کلافه م کرده؛ یه مدت کوتاهی دنبال کار گشتم اما به نتیجه خاصی نرسیدم چون متاسفانه من هیچ سابقه کار خارج از دانشگاه ندارم. متاسفانه علت نداشتن سابقه کار به دیدگاه اشتباه خانواده م برمیگرده که موقعی که کارشناسی بودم و پیش از شروع کارشناسی ارشد نذاشتن من برم سر کار به دو دلیل: 1) محیط شرکت های خصوصی برای دخترا خوب نیست 2) اگر پول به دستت برسه، دیگه درس نمیخونی!

خلاصه اینجوری شد که من نرفتم سر کار و بعد هم در دوران ارشد و دکتری فرصتی برای این موضوع مهیا نشد. الان که برای کار اقدام میکنم، می بینم که من چقدر از نیازهای جامعه مون در بازار کار دور هستم. چیزایی که من بلدم، به درد کار کردن در خارج از کشور میخوره که طبق آمار میتونه درآمد 100 هزار دلاری در سال داشته باشه اما با اون چیزا در ایران درآمد 100 هزار تومانی (مشروع*) در سال هم نمیشه داشت. نمیدونم به این وضعیتی که در اون هستم، باید بخندم یا افسوس بخورم.

اما همین قدر میدونم که تو خونه نشستن تمام وقت داره مغزم رو بهم میریزه؛ کلاس زبان نرفتم چون هوا خیلی گرم هست و رفت و آمد 4 ساعته برای 1.5 ساعت کلاس برام سخت بود.

از دیشب به فکر افتادم تا برم سالن ورزشی نزدیک خونمون که پیاده تا خونمون 5 دقیقه راه هست. فعلا تو فکر والیبال هستم. زنگ زدم بهشون و پرسیدم، گفتن سه روز در هفته کلاس هست و 12 جلسه؛ یعنی یه ماه طول میکشه. هنوز برای رفتن مردد هستم اما در کل گرایشم برای رفتن بیشتر هست چون من والیبال بلد نیستم و در دوران راهنمایی و دبیرستان از توپی که به سمتم می اومد، همیشه میترسیدم. اما همیشه دوست داشتم والیبال رو یاد بگیرم. از طرفی والیبال یه ورزش گروهی هست و من برای همین این رو بیشتر از شنا ترجیح میدم. خلاصه باید یه فکری به حال تو خونه موندنم بکنم وگرنه روز به روز کلافه تر میشم.

اگر ایده دیگه ای یا تجربه ای دارید، ممنون میشم به اشتراک بزارید.


*  اینکه داخل متن نوشتم مشروع، از این جهت هست که من با این چیزایی که بلد هستم، میتونم در کار پایان نامه نویسی وارد بشم اما همون طور که میدونید کار صحیحی نیست. این رو که گفتم این حساب رو در مورد باز نکنید که آدم خیلی خیلی درستی هستم، اینجوری نیست؛ متاسفانه در طی سال های قبل به تعداد انگشت شماری این کار رو فقط برای پولش انجامش داده ام.

بعدانوشت. یکی از دوستام با مدرک دکتری به اسم پست دکتری کشور رو ترک کرد تا دوران جدیدی از زندگیش رو خارج از اینجا شروع کنه. من خیلی خیلی خوشحالم که بالاخره تلاشهاش نتیجه داد.

حس غریب

عصر یکی از دوستام در آمریکا بهم خبر داد که دکتر ش رو توی یک کنفرانس ملاقات کرده و باهاش  حرف هم زده و البته اسم من رو هم جهت آشنایی برده.

حس غریبی هست؛ اینکه شما دلتون برای یه نفر خیلی تنگ شده و یه نفر از دوستای صمیمی تون اون رو از نزدیک میبینه!


پ.ن. این دومین کنفرانسی هست که دکتر ش در دو ماه اخیر میره!! به این میگن حمایت مالی از علم و تحقیقات!!

دوستی با نگاه، لبخند و لحن صدا

چند روز گذشته خیلی گرفتار بودم و فرصت نکردم بیام اینجا. از طرف دیگه سرماخوردگیم بسیار شدید شد و تا دو روز قبل من رو رسما از کار و فعالیت انداخته بود. سه شنبه کلاس زبان نرفتم و بعدش متوجه شدم که معلم و بچه ها دوباره ساعت های کلاس رو برگردوندن به همون سه روز در هفته. از اونجایی که تا یکی دو ماه آینده مشغله ام زیاد هست و از طرفی هوا هم بسیار گرم شده، تصمیم گرفتم که دوباره این ترم رو کلاس نَرَم و شاید از ترم بعد دوباره شروع کردم. تجربه کلاس زبان رفتنم بهم نشون داده که این آنتراکت ها بیشتر از اینکه به ضررم تموم بشه، به پیشرفتم کمک کرده چون در این مدت مطمئنا زبان رو کنار نمیذارم و خودم مطالعه میکنم.

در ضمن این وسط، برای انجام کاری دو روزی هم رفتم تهران که البته کارم نصف روز طول کشید و مابقیش رو با خانوداه پسرعمه م خوشگذرانی کردم. مسیر رفت رو با قطارهای روز رفتم و خوشبختانه بعلت خلوتی قطار، دو تا صندلی داشتم و از اول تا آخر سفر هر 4-5 ساعت یه قرص استامینوفن خوردم و خوابیدم تا اینکه به تهران رسیدم. موقع برگشتن با هواپیما برگشتم که یکساعتی تاخیر داشت. تو فرودگاه لپ تاپم رو درآورده بودم و داشتم کار میکردم که کنارم یه خانواده عرب از عراق نشستن. دو تا پسر 6-7 ساله داشتن و یه دختر دو ساله که خیلی ناز و دست داشتنی بود. من کیف لپ تاپ و ساک دستیم رو کنار خودم روی صندلی گذاشته بودم و مابقی صندلی ها توسط اعضای این خانواده پر شده بود. یه 4-5 دقیقه که از اومدن اینا گذشت، دیدم که دخترشون اومد سمت چپ من روی زمین نشست و با لحن کودکانه و دوست داشتنی شروع کرد به حرف زدن با من در حالی که انگشت اشاره اش رو به نشانه عدد یک به من نشون میداد. من اصلا متوجه نمیشدم که چی میگه و از طرفی دیگه تمرکزی هم برای کار کردن نداشتم. مامان و باباش هم می خندیدن. من به مامانش اشاره کردم که متوجه نمیشم که دخترشون چی میگه و اون هم به عربی یه چیزی گفت اما نفهمیدم. در آخر مامانش به لپ تاپ اشاره کرد و فهمیدم که این بچه داره التماس میکنه که یک دگمه از لپ تاپ رو فشار بده!! این رو که فهمیدم خنده م گرفت و اسباب هام رو جمع تر کردم و بچه رو گذاشتم روی صندلی کنار خودم. خوشبختانه، کارتون نومئو و ژولیت رو داشتم و اون رو گذاشتم و بچه کلی ذوق کرد اما هیچی نمیفهمید چون کارتون انگلیسی بود با این حال رنگها و آهنگش براش جذاب بود. ده دقیقه ای گذشت و تنها ده دقیقه به پرواز مونده بود اما خبری از اعلام بلندگو برای سوار شدن به هواپیما نبود و از طرفی من نگران شدم که نکنه من حواسم نبوده و متوجه اعلان نشده ام. لپ تاپ رو خواستم خاموش کنم که این بچه دو سه باری با کلی شور و شوق دگمه کنترل لپ تاپ رو فشار داد و در نهایت من لپ تاپ رو جمع کردم و به سمت یکی از خروجی ها رفتم تا از مسئولین در مورد پروازم بپرسم. وقتی داشتم برمیگشتم دیدم که مامان بچه به پشت سرم اشاره میکنه و وقتی برگشتم دیدم که بله این بچه دنبال من راه افتاده! بچه خیلی دوست داشتنی بود. من دستش رو گرفتم که با هم بریم سمت خانواده اش، بچه شروع کرده بود به بای بای کردن با مامان و باباش!! یعنی این بچه تا اینقدر خونگرم بود که دست من رو گرفته بود و با مامان و باباش بای بای میکرد. صندلی من اونجایی که بودم پر شده بود و جایی برای نشستن نداشتم و از طرفی نمیخواستم برم ردیف های عقب تا مبادا پدر و مادر بچه شون رو گم کنن. بنابراین دست تو دست بچه رفتیم کنار شیشه های سالن که هواپیما ها دیده میشد و چون قدش کوتاه بود، بغلش کردم تا هواپیماها رو ببینه. کلی ذوق کرده بود و همچنان حرف میزد و من هم همچنان نمی فهمیدم که چی میگه! یه پنج دقیقه ای اونجا بودیم که بعد بابای بچه اومد و دخترش رو گرفت و تشکر کرد و رفتن که سوار هواپیمای آبادان بشن. تا بخوان از سالن خارج بشن، این بچه همچنان با من بای بای میکرد و من هم باهاش بای بای میکردم. خلاصه در عرض چند دقیقه یه دوستی شکل گرفت در حالی که نه اون می فهمید من چی میگم و نه من میفهمیدم که اون چی میگه. دوستی مون صرفا با نگاه، لبخند و لحن صدا بود! خلاصه مدت تاخیر پرواز خیلی بهم سخت نگذشت.

در ضمن یه بخشی از مقاله رو که Ian نوشته بود و من دیگه خوشحال بودم که نمیخواد اون رو بنویسم، بنابر خواسته دکتر ش مجبور شدم از اول بنویسم!! از طرفی بدلیل کمبود وقت دکتر ش برای ادیت مقاله، قرار شده یه بخش بزرگی از مطالب رو که کلی از شکلهای تولید شده توسط من رو در برمیگیره، حذف کنیم!! بابت این موضوع ناراحتم چون شکل ها خیلی خوشگل بودن و دلم نمیاد حذف بشن. بهرطریق، حس من نسبت به این مقاله به شکلی هست که فقط میخوام تموم بشه!!

1 2 3 >>