X
تبلیغات
رایتل

مزه زندگی یک دانشجوی دکتری

مشغله های مختلف

تا دو سه روز پیش حسابی درگیر  اون موضوع جدید بودم و خوشبختانه به نتایج خوبی رسیدم و موضوعی که فهمیدنش در ابتدا برام خیلی دشوار بود، الان ساده شده. البته هنوز در این زمینه خبره نیستم اما مسلما بی اطلاع هم نیستم. در بین این مطالعه چندین بار فکر رها کردن موضوع به ذهنم خطور کرد اما خودم رو با هزار وعده وعید پای اون نگه داشتم و الان از اینکه مقاومت کردم، راضی هستم.

از همون دو روز پیش هم اوضاع کاریم کلا بهم ریخته؛ تمام موضوعاتی که برای من اهمیت داشتن، به یکباره همشون رفتن تو فاز انتظار؛ من رو هم که میشناسید، اصلا آدم صبوری نیستم و این انتظار حسابی از کار و زندگی من رو انداخته. الان بخوام دقیق بگم منتظر مشخص شدن چهار موضوع هستم که حسابی من رو کنسل کردن.

چند روز پیش یه بنده خدایی از دانشجوهای زمینه های پزشکی باهام تماس گرفت و ازم خواست که بهش در نوشتن یه مقاله که بخشی از اون رو من بلد هستم، کمک کنم. اولش خیلی خوش و خرم گفتم باشه اما بعدش یهو یادم اومد که اوضاع زندگی من بهم ریخته تر از اونی هست که بخوام یه موضوع دیگه رو هم به دغدغه هام اضافه کنم. اینجوری شد که روز بعد با اون شخص تماس گرفتم و وقتی مطمئن شدم که روی پروژه شون محدودیت زمانی دارن، از همکاری باهاشون عقب نشینی کردم. راستش پروژه دکتر م که بخاطرش خیلی تحت فشار بودم، خاطره بدی برام بجا گذاشته. ترجیح دادم که اون رو دوباره تکرار نکنم. بنده خدا خیلی اصرار کرد، اما واقعا از عهده من خارج بود و نپذیرفتم.

یکی دو هفته ای هست که سریال Castle رو کلا تمام کرده ام و الان هم چند روزی میشه که دیدن ادامه سریال Downton Abbey رو شروع کرده ام. خیلی وقت بود که سریال با لهجه بریتیش ندیده بودم و برای همین یه جورایی فهمیدن حرفاشون مشکل هست با این حال به نظرم گوشم داره با لهجه بریتیش هم تطبیق پیدا میکنه.

اوضاع کلاس زبان هم خوب هست و هفته دیگه فاینال هست. انصافا عمر خیلی زود داره میگذره اما من خیلی ناراحت هم نیستم چون با گذشت زمان شاید انتظار من هم به پایان برسه.

بعدانوشت. دیشب قبل از خواب یکی از انتظارهای من خوشبختانه به پایان رسید و من وارد فاز بعدی اون موضوع میشم. با این حال، همه چیز خنثی است. البته من حس بدی ندارم.

زمینه جدید

به دلایلی دارم یه زمینه جدید رو در حوزه کاریم شروع میکنم. از دیروز تقریبا شروع کردم اما از همون دیروز بغیر از چند مفهوم ساده، راه به جایی نبرده ام. کلا موضوع رو متوجه نمیشم و از طرفی راجع به این موضوع ویدئوی آموزشی خاصی هم پیدا نمیکنم. بدتر از اون اینه که تا به حال کتاب ها و مقاله های زیادی رو زیر و رو کرده ام اما باز هم همچنان در این موضوع گیر هستم و دارم درجا میزنم.

خیلی وقت بود که تو مسائل، به این شکل گیر نکرده بودم و الان یه جورایی حوصله کافی ندارم 

خلاصه اینکه اگر از من این روزها خبری نیست، بدونید که جای دیگه ای مشغول دست و پازدن هستم تا از یه موضوع جدید سر در بیارم. اگر در نهایت بتونم این موضوع رو بفهمم، خیلی عالی میشه.

راستی تولد امام رضا(ع) نزدیکه؛ اگر می تونید یه سری به مشهد بزنید. زیارت امام رضا(ع) در روز تولدشون یه لطف دیگه داره.

بعدانوشت. تو الویت بندی کارهام بدجوری به مشکل خوردم. همه شون به هم ربط دارند و موفقیت در یکیش میتونه به معنی حذف کار دیگه باشه اما عدم موفقیت در یکیش به معنای بقای اون کار دیگه است. احتمال موفقیت و عدم موفقیت در کار اول هم 50-50 هست. این وسط دو سه تا کار دیگه هم هست که حتما باید انجام بشن. خلاصه اوضاع این روزهام بهم ریخته است و من هم بدون برنامه دارم پیش میرم که البته از پیشرفتم اصلا رضایت ندارم.

نمیدونم چرا به این باور نمیرسم که ما از آمریکا بهتریم!! خخخخخخ

مهمون های بعدی هم اومدن و رفتن. خوشبختانه پسراشون بزرگ شده بودن و شیطنتی نداشتن. رفتارشون کلا تغییر کرده بود و مامانشون میگفت تازه به اون درجه ای رسیدن که وقتی اطرافیان شون به شوخی از شیطنت های کودکی شون حرف میزنن، بهشون بر میخوره و میگن ما اصلا یادمون نمیاد و خلاصه منکر آزار و اذیت هاشون میشن!

بهرحال، خدا رو شکر میکنم که شرارت های قبلی رو ندارن و پدر و مادرشون هم به آرامش رسیده اند.

بغیر از اون خانواده همانطور که گفته بودم یکی از پسرعمه هام که 24-25 ساله هست، برای انجام کاری اومده مشهد. کارش تموم شده و فردا میره. در این بین خانواده دخترداییم همچنان در مشهد به سر می برند و البته خوشبختانه خونه ما نیستن!

اینکه میگم خوشبختانه دلیل داره و اون هم اینکه وقتی مهمون از جنوب میاد خونمون، خانم هاشون یه مقدار کمک میکنن و اینجوری نیست که آدم تمام وقت به تنهایی تو آشپزخونه باشه اما متاسفانه وقتی مهمون از تهران میاد برامون، همه چیز برعکسه. اگر آب میخورن، لیوان رو همونجا توی هال و پذیرایی میزارن و حتی حاضر نیستن نزدیک آشپزخونه بشن. بنابراین مهمون داری جنوبی ها بابت خونگرمی و صمیمیت شون واقعا آسون تر از مهمون داری تهرانی هاست. 

(البته قطعا مشکلی که ما با فامیل های تهرانی مون داریم قابل تعمیم به همه تهرانی ها نیست؛ بنابراین در نظر داشته باشید که قصد بی احترامی به کل تهرانی ها رو ندارم)

بگذریم...

امروز خبردار شدم که یکی از دوستام که بعد از کمی تلاش و البته یه رزومه درست و حسابی تونسته یک پوزیشن نسبتا خوب برای خودش توی آمریکا دست و پا کنه. ازش در مورد مراحل گزینش پرسیدم، گفت کار خاصی نداشت. یه مصاحبه اسکایپی بود و چند تا توصیه نامه. حالا دارم با گزینش شغلی اینجا مقایسه میکنم، البته گزینش برای استخدام دولتی نه، دولتی کلا قضیه ش فرق میکنه؛ همین استخدام شرکت های خصوصی رو میگم. من چند وقت قبل از طریق یه نفر برای یه جایی رزومه فرستادم.  بهم زنگ زدن که بیا مصاحبه (محل کار تو تهران بود)؛ خداییش حال رفتن نداشتم، به هزینه رفت و آمدش نمی ارزید. بهشون زنگ زدم گفتم بیاید با اسکایپ مصاحبه کنیم، قبول نکردن و گفتن نمیشه!! باید حتما حضوری باشه و از اونجایی که کاری برای انجام دادن در تهران نداشتم، من هم نرفتم.

حالا وقتی دوستم دیشب موضوع رو بهم گفت، هنگ کردم؛ ما تو گزینش نیروی شایسته واقعا از آمریکا بهتریم و دقت عمل بیشتری به خرج میدیم.....

توجه دارید که نتیجه این گزینش های دقیق هم کاملا در سیستم مون مشخص و مشهود هست!

پ.ن. یه بار هم تو همین وبلاگ در مورد تفاوت کارایی بچه های دکتری اینجا و بچه های دکتری هاروارد صحبت کرده بودم. یادتون میاد که تو اون مقایسه باز هم ما برتر بودیم، چون ماها بعد از فارغ التحصیلی قطعا دو تا مقاله ISI داریم که در شرایط جنگی اینجا تولید کرده ایم اما بچه های هاروارد لزوما مقاله ندارن!!

مهمون داری

چند روزی هست که حسابی گرفتار مهمون داری و مهمونی رفتن های اجباری شده ام. طبق معمول وقتی خستگیم میزنه بالا، انوع حس های منفی به سراغم میان.

چهارشنبه عصر بعد از کلاس زبان رفتیم خونه خاله م، دیدن دخترداییم که با خانواده ش از تهران اومده بودن. جمعه از صبح تا شب رفتیم باغ خاله م. وقتی برگشتیم، خبردار شدیم که سه تا ماشین از اقوام بوشهری دارن میان مشهد. بنابراین کل روز شنبه به تمیز کردن خونه و آماده کردن وسایل پذیرایی گذشت و اونها شنبه شب رسیدن مشهد. سه تا بچه شیرخوار داشتن و کلا هم خودشون و یه جورایی ما در سختی بودیم. یکیشون ساکت میشد، اون دوتای دیگه شروع میکردن. تا بعدازظهر یکشنبه خونمون بودن و بعدش رفتن سوئیتی که نزدیک حرم رزرو کرده بودن (خونه ما از حرم دور هست و ترجیح دادن برن نزدیک حرم). تا رفتن ساعت 4:30 عصربود و ما با یه خونه حسابی بهم ریخته تنها موندیم. ساعت 6 عصر یکشنبه تولد بچه دخترداییم دعوت بودیم (تولد بچه ش رو اینجا، خونه پسرخاله م گرفتن). با نهایت خستگی تولد رو هم رفتیم و بعد مامان همه رو برای امشب (دوشنبه شب) خونمون دعوت کرد که تا الان درگیر جمع آوری ظرف ها و اینجور چیزا بودیم و البته من کلاس زبان هم نتونستم برم. حالا فردا یه پسرعمه ام از بوشهر قراره برای کاری بیاد و از طرفی شاید فردا شب با اون سه تا ماشین برای گشت و گذار دور و بر وکیل آباد و طرقبه قرار بزاریم.

عصر به مامانم میگفتم من یکی دیگه واقعا خسته شدم و حوصله مهمون تو خونه یا مهمونی رفتن رو ندارم. امیدوارم که برنامه هماهنگ نشه و یا اگر هماهنگ هم شد، به من کاری نداشته باشن.

کلا خسته ام و از لحاظ روحی اصلا مساعد نیستم. نمیدونم چرا دلم مثل سیر و سرکه میجوشه و من دوباره نمیتونم آرامش رو به خودم برگردونم.

پ.ن 1. هم اکنون خبردار شدم که یکی دیگه از پسرعمه هام با خانواده ش (با چهارتا پسر که سه تاشون شر هستن) از بوشهر اومدن مشهد. فعلا ما رو دور مهمون داری افتادیم.

پ.ن 2. برام دعا کنید که خدا بهم صبر بیشتری بده.

یه شک اساسی

دیشب حوالی ساعت 12 یکی از دوستام که از قضا این روزا بعد از یه عالمه گرفتاری و دغدغه های ریز و درشت، زندگیش در حال روبراه شدن هست، روی تلگرام بهم پیغام داد که بیداری؟ و وقتی که من جواب دادم در جا گفت: «من سرطان دارم». یه لحظه هنگ کردم و مات زده به صفحه مانیتور موندم.

براش نوشتم: کی گفته؟ مگر کجا رفتی؟ چه آزمایشی دادی؟

نوشت: مشکل خاصی داشتم. رفتم آزمایش و یکساعت پیش دکتر آزمایشگاه که از آشنایان هست بهم زنگ زده که تو مشکوک به سرطان هستی.

نوشتم: از کجا معلوم؟ اون آزمایش تو که آزمایش روتین بوده

نوشت: اون دکتر خودش پاتولوژیست هست و در مورد تشخیصش مطمئن هست. بهش گفتم شاید اشتباه کرده، اصلا نباید به حرفش توجه کنی، دکترهای آزمایشگاه همیشه تو دل آدمها رو خالی میکنن. نتیجه آزمایش رو که فردا صبح گرفتی، برو دکتر متخصص. من مطئنم هیچی نیست. اون دکتر داره نمکش رو زیاد میکنه و کلی از این حرف های انکار کننده زدم.

این حرفا رو زدم اما ته دلم ترسیده بودم، نکنه واقعا مشکلی باشه؟! بهرحال باید اون موقع شب اون رو دلداری میدادم و تمام توانم رو برای انکار حرف اون دکتر بکار میگرفتم. بعد از نیمساعت یا 40 دقیقه چت مون تموم شد اما ماجرا برای من تموم نشد. تا حوالی ساعت 4:30 صبح بیدار بودم و سر خودم رو با کارهای الکی گرم میکردم. بعدش خوابم برد اما میدونم که تا ساعت 9 صبح حداقل دو سه بار بیدار شدم و اولین چیزی که موقع این بیداری ها تو ذهنم بود، ماجرای دوستم بود.

حوالی ساعت 11 صبح با دوستم تماس گرفتم ببینم که ماجرا به کجا رسیده. بهم گفت که صبح به خواهرش که به امور پزشکی آشنا هست، ماجرا رو گفته و خواهرش با دکتر آزمایشگاه تماس گرفته. نتیجه این بوده که دکتر آزمایشگاه گفته مشکلی که دوستم داره، جدی هست و باید درمان بشه (درمان خیلی سختی نداره) اما اگر پشت گوش بندازه و مشکل رو جدی نگیره، خدای ناکرده ممکنه به سرطان منجر بشه (تا الانش هم دوستم خودش میگه که دوماهی هست که این مشکل رو داشته و قضیه رو جدی نگرفته). انگار دیشب وقتی دکتر آزمایشگاه به دوستم زنگ میزنه، دوستم بدجوری میترسه و اصلا دقت نمیکنه که دکتر داره چی میگه و فقط کلمه سرطانش رو میفهمه. وقتی این موضوع رو شنیدم، یه نفس راحت کشیدم اما واقعا استرس فوق العاده بدی بود، تا این شرایط رو تجربه نکنید، نمیفهمید که چی دارم میگم. تازه من دوستش بودم که این رو شنیدم، فکر کنید که خودش و همسرش تا صبح در چه شرایطی بودن.

خدا همه مریض ها شفا بده.

بعد از این ماجرا هم یه کم به کارهای روزمره م رسیدم و عصر هم رفتم کلاس زبان. از وقتی هم که برگشتم بدجوری خسته ام اما نه میخوابم و نه کار مفیدی انجام میدم و نه چیزی برای سرگرم کردن خودم پیدا میکنم.

1 2 >>