مزه زندگی یک دانشجوی دکتری

مهمون داری

چند روزی هست که حسابی گرفتار مهمون داری و مهمونی رفتن های اجباری شده ام. طبق معمول وقتی خستگیم میزنه بالا، انوع حس های منفی به سراغم میان.

چهارشنبه عصر بعد از کلاس زبان رفتیم خونه خاله م، دیدن دخترداییم که با خانواده ش از تهران اومده بودن. جمعه از صبح تا شب رفتیم باغ خاله م. وقتی برگشتیم، خبردار شدیم که سه تا ماشین از اقوام بوشهری دارن میان مشهد. بنابراین کل روز شنبه به تمیز کردن خونه و آماده کردن وسایل پذیرایی گذشت و اونها شنبه شب رسیدن مشهد. سه تا بچه شیرخوار داشتن و کلا هم خودشون و یه جورایی ما در سختی بودیم. یکیشون ساکت میشد، اون دوتای دیگه شروع میکردن. تا بعدازظهر یکشنبه خونمون بودن و بعدش رفتن سوئیتی که نزدیک حرم رزرو کرده بودن (خونه ما از حرم دور هست و ترجیح دادن برن نزدیک حرم). تا رفتن ساعت 4:30 عصربود و ما با یه خونه حسابی بهم ریخته تنها موندیم. ساعت 6 عصر یکشنبه تولد بچه دخترداییم دعوت بودیم (تولد بچه ش رو اینجا، خونه پسرخاله م گرفتن). با نهایت خستگی تولد رو هم رفتیم و بعد مامان همه رو برای امشب (دوشنبه شب) خونمون دعوت کرد که تا الان درگیر جمع آوری ظرف ها و اینجور چیزا بودیم و البته من کلاس زبان هم نتونستم برم. حالا فردا یه پسرعمه ام از بوشهر قراره برای کاری بیاد و از طرفی شاید فردا شب با اون سه تا ماشین برای گشت و گذار دور و بر وکیل آباد و طرقبه قرار بزاریم.

عصر به مامانم میگفتم من یکی دیگه واقعا خسته شدم و حوصله مهمون تو خونه یا مهمونی رفتن رو ندارم. امیدوارم که برنامه هماهنگ نشه و یا اگر هماهنگ هم شد، به من کاری نداشته باشن.

کلا خسته ام و از لحاظ روحی اصلا مساعد نیستم. نمیدونم چرا دلم مثل سیر و سرکه میجوشه و من دوباره نمیتونم آرامش رو به خودم برگردونم.

پ.ن 1. هم اکنون خبردار شدم که یکی دیگه از پسرعمه هام با خانواده ش (با چهارتا پسر که سه تاشون شر هستن) از بوشهر اومدن مشهد. فعلا ما رو دور مهمون داری افتادیم.

پ.ن 2. برام دعا کنید که خدا بهم صبر بیشتری بده.

نظرات (8)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: سحر از [ آلمان ]
سلام سمیرا جان. ممنونم از پاسختون. اما من اصلاً حوصله ندارم سر کلاس زبان بشینم. اما دوست دارم زبانم قوی بشه. یه چیزایی میخونم. اما نمیدونم از کجا باید شروع کنم. به نظرتون اگه کسی بخواد خودش مکالمه کار کنه و قوی بشه از کجا و با چی شروع کنه؟
من خوب نیستم میدونم. چون از یک دانشجوی دکتری بیش از این انتظار میره.
شنبه 16 مرداد 1395 ساعت 21:03
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سلام سحرجان
خوندن زبان رو با کلاس زبان شروع کن. وقتی یکی دو جلسه بری، می بینی که خیلی بد هم نیست و اتفاقا یه تایمی رو ایجاد میکنه که آدم به مشکلاتش فکر نکنه. برای مکالمه فقط باید پارتنر قوی داشته باشی؛ یه پارتنر در سطح خود آدم یا پایین تر خیلی فایده نداره. تو کلاس های زبان همین که معلم سر کلاس هست و اشتباهات بچه ها رو تصحیح میکنه واقعا مفیده.
نوشته: شبنم75 از [ ایران ]
سلام . همزمان که متنو میخوندم خودمو جای شما میذاشتم در حال حاضر فشارم افتاده خداوند صبر جزیل عطا بفرمایند
پنج‌شنبه 14 مرداد 1395 ساعت 21:13
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سلام.

خوشبختانه مسافرهامون رفتن.
نگران نباشید.
سلام
خدا قوت
ان شالله همیشه اینجور مشغله ها باشه
خدا رو شکر همگی سالمی و دور هم
چهارشنبه 13 مرداد 1395 ساعت 08:10
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سلام
ممنونم
نوشته: شکوه از [ ایران ]
عزیزم البته درکت می کنم که برای توام سخته ولی ما راستش اون روی این سکه هستیم
فکر کنم هر چند ماه یه بار به زور یه مهمون داشته باشیم یا خونه کسی بریم
فامیل ما خیلی سردن و اکثرا با هم رفت و آمد ندارن البته همونایی رو هم که می بینی اینقدر زخم زبون دارن و آدمو ناراحت می کنن که اصلا می گی کاش این یه بارم نمی دیدمشون
من خودم واقعا رفت و آمدو خیلی دوست دارم و همیشه به مامانم و بابام شکایتم اینه که چرا کسی نمی یاد خونمون یا ما زیاد جایی نمی ریم
الان که اینو گفتی واقعا به این که می گن اون چیزی که تو داری شاید برای یه نفر آرزو باشه رسیدم
چهارشنبه 13 مرداد 1395 ساعت 06:38
امتیاز: 1 0
پاسخ:
ببین آخه رفت و آمد هم یه حدی داره. الان مشکل من با اینا این بود که یکدفعه ای همشون پشت سر هم با تعداد نفرات بالا اومدن خونمون. تا خواستیم که خستگی مون برطرف بشه، گروه بعدی اومدن. مشکل تر از همه این لباس پوشیدن هست که تو هوای گرم تابستون آدم مجبور هست که تو خونه لباس آستین بلند بپوشه و روسری سرش کنه.
تو زمستون شرایط خونه ما دقیقا مثل همین چیزی میشه که شما گفتی و البته خب گاهی وقتا آدم حوصله ش سر میره
نوشته: گلسا از [ ایران ]
اما عوضش می ارزه، کلی تفرح و گردش می کنید....
سه‌شنبه 12 مرداد 1395 ساعت 18:56
امتیاز: 1 0
پاسخ:
آخه اون بخش تو آشپزخونه بودن و محجب بودن تو خونه واقعا سخته و تو تابستون آزاردهنده هست.
نوشته: سحر از [ چین ]
سلام. خسته نباشید. من درکتون می کنم. من هم سال ششم هستم و منتظر پذیرش مقاله . الان هم هیچ کار خاصی نمی کنم. استادم منو به امان خدا رها کرده است. یعنی از اولش هم کاری به کارم نداشت و واسش مهم نبود. اما هر روز که از خواب بیدار میشم دلشوره دارم و به قول شما دلم مثل سیر و سرکه جوش میزنه ولی کار خاصی هم نمیکنم. حوصله هیچ کس و هیچ کجا رو هم ندارم.

بچه ها کسی شرایط منو داره؟ خسته شدم از این انتظار!
سه‌شنبه 12 مرداد 1395 ساعت 12:00
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سلام عزیزم
ببین سحرجان باید خودت رو بزنی به در بی خیالی؛ من هم دقیقا شرایط خودت را دارم بلکه بدتر چون استاد من همون چند ماه یه بار هم که پیداش میشه، کلی انرژی منفی بهم تزریق میکنه.
من از وقتی از فرصت مطالعاتی برگشتم، خودم رو اساسا زدم به در بی خیالی. یه وقت هایی که دلشوره دارم یا عصبی هستم مطمئنا یه چیز محرک پشتش بوده. یا کمبود خواب دارم، یا یه نفر روی اعصاب من راه رفته و من به هر دلیلی نتونستم جوابش رو بدم؛ یا به شدت خسته هستم یا روزهای متوالی بیش از 10 روز از خونه نرفتم بیرون!
خداییش صبح روز بعدی که این پست رو نوشتم، دیگه اون همه حس منفی رو نداشتم برای اینکه شبش حدود 8-9 ساعت خوابیدم.
در این مدت به قول خودت انتظار یه کاری که دوست داری انجام بده یا برو یه کلاس ورزشی یا کلاس زبان. انتظار آدم رو خورد میکنه.
نوشته: زری از [ ایران ]
سمیرا جان یه ذره خودت رو رها کن. اصلا فکر کن قراره یه هفته هیچ کاری پیش نره بجز کلاس زبانت. اینجوری فکر کنم اون رو برسی انجام بدی و از این ور به خودت هم سخت نگرفته ای که هی تو مخمصه و منگنه باشی. تازه بنظرم اون بنده های خدا هم به دل خوش اومدن خونه تون، انشاالله همیشه دور هم جمع شدن هاتون به شادی باشه. بنظرم تنها راهش اینه خودت رو شل و ول کنی و بذاری که از جو مهمون بازی استفاده اش را ببری حالا سالی یه هفته این مدلی میشه به خودت اجازه بده که ازشون لذت ببری. انعطاف بیشتری از خودت نشون بده.
سه‌شنبه 12 مرداد 1395 ساعت 09:35
امتیاز: 1 0
پاسخ:
عزیزم یه بخش مشکلم نرسیدن به زندگی خودم بود بخش دیگه ش مربوط به خستگی های ناشی از مهمونی های پشت سر هم بود
این گروه مهمون های آخر خوب بودن؛ یه بچه کوچیک خوش اخلاق داشتن که خوشبختانه اسباب بازی خوبی بود.
سلام
خداقوت
من جای شما بودم فرار را بر قرار ترجیح میدادم!
سه‌شنبه 12 مرداد 1395 ساعت 08:50
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سلام
ممنونم
مشکل اینجاست که بنده پناهگاهی ندارم. قبلا خوابگاه تهران رو داشتم و میشد به سمت تهران فرار کرد اما الان هیچ مأمنی وجود نداره.