مزه زندگی یک دانشجوی دکتری

روزنوشته های یک دانشجوی PhD

مزه زندگی یک دانشجوی دکتری

روزنوشته های یک دانشجوی PhD

دور باطل

ده روزی هست که بخاطر یه موضوعی تو دانشگاه که از طریق دوستام مطلع شدم، بدجوری استرس به جونم افتاده و کلا تمرکزم رو گرفته. اون موضوع هم اصلا موضوعی نیست که الان قابل حل و یا حتی قابل بحث باشه. حالا من موندم که چرا چنین موضوعی مغز من رو انداخته تو دور باطل و تا این حد داره اذیت میکنه طوری که کارهام مثل قبل خوب پیش نمیرن.

اوضاع کلاس زبان ها هم خوبه اما حجم کار زیاده و باید واقعا تمرین کرد. 

در نهایت این روزها از لحاظ کاری خیلی روی فرم نیستم و با خودم سرِ جنگ دارم. امیدوارم که هر چه زودتر بتونم با خودم به مصالحه برسم.

یه ایمیل سه خطی

گاهی وقتا آدم نیاز به امید داره، حتی یه نقطه روشن برای بدست آوردن این امید کفایت میکنه. یه ایمیل 3 خطی هم میتونه روشن کننده یا بهتره بگم تقویت کننده این امید باشه.


پ.ن. بالاخره مهمونی امروز برگزار شد. معلم زبان مون لطف کرد کلاس امروز رو بخاطر من کنسل کرد. علت اصلیش هم این بود که از بعد از عید فقط دو نفر در کلاس شرکت میکردیم و معلم مون کلاس رو یه نفره تشکیل نمیده. من هم بهش پیغام داده بودم که احتمالا امروز نمیتونم بیام و این حرفا؛ لطف کرده کلاس رو کنسل کرده.

رابطه بین آرایش و ویزا

دوستم برای ادامه تحصیل میخواد بره کانادا. هفته پیش رفته بود ترکیه برای انگشت نگاری.

به دوستم میگم که چطور بود؟ میگه یه سری مسائلی پیش اومد که من اونجا حال خوبی نداشتم. بعد میگه من در حالی اونجا رفتم که هیچ آرایشی نکرده بودم (وقت نکرده که آرایش کنه و البته بدون حجاب رفته) و یه عالمه دخترای ایرانی با آرایش های قشنگ اونجا بودن؛ من مطمئنم که ریجکت میشم! اونا رو اکسپت میکنن!

بهش گفتم که تا جایی که من اطلاع دارم، ویزا رو بر اساس خوشگلی و نوع آرایش نمیدن! دو سال قبل من خودم بدون آرایش و تازه با شال و مانتو رفتم سفارت و ویزا هم گرفتم.

دوستم با تعجب میپرسه جدی میگی؟

حالا من موندم که این تفکر آرایش داشتن برای سفارت و اکسپت شدن برای آرایش از کجا رفته تو ذهن این؟!

زندگی مجردی

یکی از خوبی های زندگی مجردی و دور از خانواده اینه که وقتی آدم کار داره و مشغله اش برای یه بازه زمانی خیلی زیاد میشه، میتونه خودش زمان رو مدیریت کنه تا اون دوران رو پشت سر بزاره. دوباره پیک کاری من برای یه هفته ده روزی رفته بالا، عصر مهمون میخواد بیاد خونمون، مامان انتظار داره در جمع و جور کردن خونه کمک کنم؛ برای هفته بعد یه روز ظهر میخواد مهمون دعوت کنه که با توجه به کلاس های من قرار شد دوشنبه باشه. اما بخشی از مهمون ها مشکل داشتن و قرار شد مهمونی چهارشنبه باشه. مهمونی چهارشنبه بیچاره م میکنه؛ برای اینکه تو حجم کارهای مربوط به دکتریم که دارم، سه شنبه 4 ساعت کلاس زبان دارم، چهارشنبه 2 ساعت کلاس زبان دارم و دوباره پنجشنبه 4 ساعت. تکلیف های این کلاس های جدید واقعا زیاد هست و نیاز به مطالعه هست. از اونا که بگذریم، مامانم خیلی شیک انتظار داشت که کلاس چهارشنبه رو نَرَم که البته من گفتم برعکس حتما میرم (کلاس ساعت 6 هست و من ساعت 5 میرم)! چون یکی دو جلسه آخر اون کلاس هست و بعد هم در بین مهمون هایی که مامان دعوت کرده، من هم صحبت خاصی ندارم؛ از طرفی ما دوشنبه دعوت شون کردیم تا من و خواهرم کلاس نداشته باشیم، این مشکل من نیست که اونا نتونستن دوشنبه بیان!

بدتر از همه اینه که تو اینجور موارد که نظر و حرکت مخالف مامانم هست و از ایده های مهمون دعوت کردن مامانم راضی نیستیم، مامانم ناراحت میشه و اینطور نشون میده که خیلی بهش برخورده!

الان هم یکی دو ساعتی هست که کلا افکارم بهم ریخته است و تمرکز ندارم و به هزار تا چیز بی مصرف و مشکل بدون راه حل کشور که تبعاتش دامن همه رو گرفته دارم فکر میکنم. دارم فکر میکنم که بی حجابی بدتر هست یا پول مردم رو خوردن و اختلاس کردن؟! (برگرفته از سخنانِ قصارِ انسان منتخبِ همشهری های عزیزم!)

خلاصه در زندگی به همراه خانواده همه چیز در هم تابیده است؛ برای این دوران فعلی که سرم شلوغه واقعا زندگی مجردی و تنهایی رو بیشتر می پسندم! کاش وضعیت اقتصادیم طوری بود که میتونستم جدا زندگی کنم.

شما هم از این دست مشکلات با خانواده تون دارید؟

بعدانوشت. سر یکی از کلاس های زبان، معلم مون (آقایی حدودا 40 ساله)  فلش مموری یکی از پسرا رو گرفت تا براش فایل های لازم برای کلاس رو کپی کنه. تا مموری رو روی کامپیوتر باز کرد، بلند گفت این چیه دیگه؟ بعد شروع کرد به خوندن البته بصورت بریده بریده: ر.ق.ص. مج--ریا=ن من و: تو!! بچه های کلاس زدن زیر خنده. معلم مون با قیافه ای جدی ادامه داد که من تا یه هفته قبل هم نمیدونستم برنامه اس-ت-یج چیه تا بالاخره یکی از دوستام برام گفت که چی هست. بعد خطاب به همه بچه ها گفت اینا چیه که میبینید و دنبال میکنید؟! مطمئنم که نصف تون هم الان تو هزار جور گروه بی سر و ته تلگرامی عضو هستید!! واقعا حیفه که وقت تون رو اینجوری تلف می کنید؛ این برنامه ها برای پدر و مادر من و پدر و مادر شماست که الان که بیکارن بشینن ببینن!! یه آدم تا سن 50 سال مدام باید به فکر یادگیری باشه، حالا هرچی (و خودش با خنده گفت حتی ر..ق.ص) اما یه چیزی یاد بگیره! بعد هم ادامه داد اگر میخواین تلویزیون و برنامه ببینین، حداقل برید برنامه های انگلیسی رو نگاه کنید، شما زبان فارسی تون به اندازه کافی قوی هست!! حداقل یه کم زبان انگلیسی یاد بگیرید!! خلاصه یه 10 دقیقه معلم مون با لحنی که آمیخته با عصبانیت و افسوس بود، نصیحت مون کرد. به نظرم آدم خوبیه و من ازش خوشم میاد.

فخرفروشی

امشب که از کلاس زبان بر میگشتم، در راه برگشت داشتم یه فایل انگلیسی رو با موبایلم گوش میکردم البته نه با هدست بلکه موبایل رو کنار گوشم گرفته بودم و از پیاده رو حرکت میکردم تا به پایانه اتوبوسرانی رسیدم. یه اتوبوس اونجا بود و من در حالی که هنوز فایل انگلیسی در حال پخش بود وارد اتوبوس شدم و تا بخوام کارت بلیتم رو بزنم چند لحظه ای طول کشید و دخترخانمی همسن و سال خودم که پشت سرم بود، متوجه صدای موبایل شد. هر دو مون تو یک ردیف اما راست و چپ اتوبوس نشستیم و از اونجایی که معمولا اتوبوس اون موقع نسبتا خلوت هست، من کوله پشتیم رو بخاطر همراه داشتن لپ تاپ سنگین بود، روی صندلی کنارم گذاشتم. وقتی نشستیم، اون دخترخانم رو کرد به من و گفت که فایل زبان گوش میکردی؟ (تا اون وقت صدای موبایل رو قطع کرده بودم)

گفتم: آره

گفت: من مرکز زبان فلان میرم. بهترین موسسه است تو مشهد!

گفتم: چه خوب! و پرسیدم آیا اونجا هم لهجه American تدریس میکنن؟

گفت: آره؛ لهجه بریتیش که دیگه کسی دنبالش نمیره؛ کلا به درد نمیخوره (!!) و لهجه بریتیش مثل لهجه مشهدی می مونه و لهجه آمریکن مثل تهرانی!

با این حرفش خندم گرفت و گفتم racist نباشید؛ لهجه بریتیش در خیلی از کشورها هست؛ در کانادا، استرالیا و انگلیس بریتیش صحبت میکنن.

گفت: کدوم کلاس زبان میری؟ چه سطحی هستی؟

بهش جواب دادم و گفت: من سطح فلان هستم؛ دو ترم دیگه به انتهاش میرسم که برم امتحان X بدم؛ مدرک امتحان X رو هر جای دنیا که بری کلاس های زبان قبول دارن و دیگه لازم نیست تعیین سطح بدی. مرکز زبان X بهترین موسسه است، خیلی عالیه!

و بعد در حالی که به صندلی خالی کنارش اشاره میکرد، گفت: بیا اینجا بشین.

واقعیتش حال و حوصله حرف زدن با کسی رو که نسبت به یه موضوع تعصب ویژه داره و در موردش اغراق میکنه و مهم تر از همه مابقی رو انکار میکنه، نداشتم. سنگینی کوله پشتیم رو بهانه کردم و گفتم: کوله پشتیم سنگینه و ترجیح میدم که روی صندلی بزارمش تا اینکه بخوام در طول مدت راه تو بغلم بگیرمش. (البته ایستگاه دوم چند نفر دیگه سوار شدن و من کوله پشتیم رو تو بغلم گرفتم تا یه نفر بتونه روی صندلی کنار من بشینه)


اما نتیجه گیری

به نظر من اینکه کاری رو که خودمون انجام میدیم در بالاترین سطح بدونیم و بقیه رو انکار کنیم، کار صحیحی نیست مخصوصا در مورد موضوعی که در موردش اطلاع کافی نداریم. اگر من در مورد X میدونم و در مورد Y هیچی نمیدونم، حق ندارم بگم که X بهترین است و Y به درد نمیخوره! حتی اگر در مورد Y هم کمی اطلاعات داشته باشم، به اون شکل تعریف و تمجید کردن و در واقع اغراق کردن هم اصلا کار پسندیده ای نیست، میشه خیلی راحت تر و خودمونی تر بود و فخرفروشی نکرد.


پ. ن 1. این موضوع رو اینجا گفتم چون چند روز قبل هم مامانم با خالم چنین بحثی رو داشتن و حس کردم موضوع خوبی برای نوشتن هست.

پ. ن 2. کلی تکلیف و تمرین و رایتینگ و کوئیز برای کلاس زبان های شروع هفته آینده دارم. طبق معمول کارهای خودم هم باقی مونده؛ از اون پروژه مشترک با دکتر ش و Ian هم کلا خبری نیست! دیشب به دکتر ش ایمیل زدم و ازش در مورد اون پرسیدم تا ببینم تا کی مهلتش رو تمدید کرده که هنوز جوابی بهم نداده. فقط امیدوارم که از انجامش منصرف نشده باشه، یعنی ددلاین رو از دست نداده باشیم!