امروز صبح کلا کار مفیدی انجام ندادم بجز سر زدن به چند بانک و درخواست تمدید پاسپورت. عصر هم خیلی خسته بودم و خواستم قبل از کلاس زبان یکساعتی بخوابم که وسطش دکتر ف زنگ زد. اولش خواستم جواب ندم اما دیدم نمیشه. پس تلفن رو جواب دادم و بعدش راهی کلاس زبان شدم.
معلم این ترم مون متاسفانه به خوبی قبلی نیست، فکر میکنم مطالعه اش کم باشه. یه چیزی جلسه قبل گفت که از قضا داخل کتاب دقیقا برعکس اون نوشته بود. نمیخواستم بهش بگم چون بالاخره خودم هم معلم هستم اما چون دوباره اون موضوع رو امروز با تاکید تکرار کرد، اون موضوع رو بهش گفتم. بگذریم که در آخر قضیه رو طوری مطرح کرد که انگار من متوجه موضوع نشدم اما یکی دو نفری که تیز هستن، ماجرا رو گرفتن چی شد و من هم برام فرقی نمی کرد. اما در کل فکر میکنم اگر راحت تر اشتباهش رو بپذیره، خیلی بهتره تا اینکه بخواد سفسطه کنه. در ضمن بچه های کلاس قبلی رو هم بیشتر از بچه های کلا س این ترم دوست داشتم.
تو این هفته ای که گذشت هم با دانشجوهام ماجرا زیاد داشتم؛ متاسفانه بی اخلاقی تو جامعه موج میزنه و دانشجوها مثل نقل و نبات تو روز روشن دروغ میگن. شرایط آموزشی خودشون رو خاص جلوه میدن در حالیکه وقتی از آموزش در مورد شرایطش پرسیدم، اصلا چنین چیزی نبوده است. به قول یکی از اساتید به هیچ وجه نباید حرف شون رو باور کرد. راستش سر و کله زدن با دانشجوهای این شکلی حالم رو از این سیستم آموزشی بهم میزنه و روز به روز دلزده تر میشم.
فردا تنها روز تعطیل من هست تو این هفته؛ دوشنبه کلاس زبان دارم، سه شنبه، چهارشنبه و پنجشنبه درس دارم و البته چهارشنبه کلاس زبان هم دارم.
در ضمن اگرچه از معلم کلاس زبانم خیلی راضی نیستم، با این حال از کلاس زبان رفتن راضی هستم. همین یک ماه و نیم که نرفتم، مغزم دوباره در مورد پیدا کردن کلمات مناسب در مکالمه کند شده است.
یکی از مقاله هام رو دادم دکتر ش بخونه و نظرش رو بگه؛ یه سوال در مورد یکی از روش هایی که استفاده کردم، پرسید و مچ من رو در نفهمیدن پایه اون روش گرفت!
بعد که من شک دار بهش جواب دادم و البته براش نوشتم که مطمئن نیستم، برام نوشت اصلا قابل قبول نیست!!! تو باید این رو بدونی و بتونی تحلیل کنی!!
براش صادقانه نوشتم که این موضوع به این علت هست که اطلاعاتم تو اون زمینه تکمیل نیست و گفتم که دارم اینترنت رو زیر و رو میکنم ببینم ماجرا چیه.
بدبختی اینه که این چیزی که گفته کاملا مربوط به رشته خودشون هست و من مُخَم تاب برداشته!!
یعنی این پروژه من یه آشی شده که باید ببینید؛ ترکیب رشته خودم و پزشکی و رشته دکتر ش!! اطلاعات رشته خودم رو که باید بلد باشم هیچی، اطلاعات دو رشته دیگه رو هم باید بلد باشم!!
دَمِ دکتر ش هم برای به چالش کشیدن مغز من گرم!! جواب دادن به هر سوالش باعث سوزانده شدن بخش عظیمی از فسفرهای مغزم میشه!
نمیدونم اون پیامی که میگه برای رسیدن به چیزی باید نگرانی بدست آوردن و از دست دادنش رو از بین ببرید دیدید یا نه؟
تو اون پیام میگه اگر چیزی رو میخواید برای بدست آوردنش نگرانی و تشویش نداشته باشید؛ این نگرانی و تشویش موجب ساطع شدن انرژی منفی میشه و اون هدف رو دورتر میکنه. واقعیتش من این اتفاق برای من سر خیلی از موضوعات افتاده و الان هم یه بار دیگه تکرار شد.
دوستان قدیمی یادشون هست که قبل از رفتن به آمریکا من یه جایی برای درخواست استخدام رفته بودم و یه ارائه ای هم داشتم. اونا بهم گفتن وقتی از آمریکا برگشتی، حتما بیا تا ببینیم اوضاع از چه قرار هست. حقیقتش وقتی برگشتم دوست نداشتم برم اونجا و علیرغم اصرار مامان و بابام از جام تکون نخوردم!! (الانش هم دوست ندارم که برم اونجا برای استخدامی)
حالا امروز منشی اونجا بهم زنگ زده که آقای دکتر ... خواستن ببینن اوضاع شما در چه حال هست؟ برگشتید؟ کی میاید اینجا و از این حرفا. خیلی متحیر شدم و حرف خاصی رد و بدل نشد و خداحافظی کردیم. 5 دقیقه بعد یه شماره موبایل ناشناس بود و خودش رو همون آقای دکتر معرفی کرد. ازم در مورد وضعیت کاریم پرسید و من هم بهش گفتم که هنوز دفاع نکردم و از این حرفا. بهم گفت بیا اینجا ما یه ظرفیت برای پذیرش داریم. گفتم هنوز وضعیت مقاله ها و دفاعم معلوم نیست اما در نهایت ازش در مورد موسسه های تحقیقاتی مشهد پرسیدم و گفتم شما جایی رو میشناسید که من بتونم باهاشون بصورت پاره وقت همکاری داشته باشم. اینجوری رو بیشتر ترجیح میدم. هم پاره وقت هم پژوهشی. قرار شد که رزومه ام رو براش ایمیل کنم و اون هم به چند نفر ارسال کنه ببینه تو گروه هاشون کسی رو با توانایی های من لازم دارن یا نه. نمیدونم قراره آینده چی بشه، اما این رو به فال نیک میگیرم....
راستی از امروز عصر دوباره میرم کلاس زبان!! سه روز در هفته!
پ.ن. این یکی دو روز گذشته یه کاری کردم که مطمئنا خدا از من ناراحته؛ اما نمیدونم چرا بدی رو با خوبی بهم جواب داده؟! خداجون پشیمونم، من رو ببخش.
بعدانوشت. کلاس زبان امروز بد نبود؛ تعدادمون فعلا 5 نفر هست. البته امروز 3 نفر بیشتر نبودیم. معلم زبان مون آقا است. راستش خیلی ازش خوشم نیامد؛ البته برای من خیلی کم پیش میاد که جلسه اول از یکی خوشم بیاد!! یکی دو جلسه بگذره، همه چیز عادی میشه. فکر کنم ترم قبل هم چنین مشکلی رو داشتم! کلاس زبان های تهران هم این مسئله وجود داشت!
از الان اومدم جلسات رو شمردم ببینم که آخرین جلسه کی میشه؛ فکر میکنم آخرین جلسه مون 17 بهمن باشه!
جمعه و شنبه نسبتا مشغول بودم و امروز یه کمی سرم خلوت تر هست. برای همین یک سری از تمرینات رو برای بچه های کلاسم ارسال کردم. هنوز یه درس دیگه هم مونده که تمرین براشون بفرستم.
اما امروز یه اتفاقی افتاد که بدجوری صدام رو درآورد و گفتم که بیام اینجا هم بنویسم.
یکی از آشنایان به مامانم پیغام داده که فلانی (من رو گفته) هست که بیاد یه ویندوز برای ما نصب کنه؟
مامان که گفت بدجوری دادم در اومد؛ گفتم اول اینکه به من چه!! دوم اینکه خودش که مثلا دانشجوی دکتری است، عرضه نداره ویندوز نصب کنه؟ این چجوری داره فارغ التحصیل میشه در حالی که سواد ابتدایی کامپیوتر هم نداره؟!! حالا فرضا که بلد نیست، تو اینترنت میتونه بگرده و یاد بگیره!! خلاصه این وسط مامان موند که بهشون چی بگه! من که گفتم بنویسین بره سر خیابون بده براش عوض کنن!! که البته مامان گفت زشته!! اینجوری جواب نمیدن!! نمیدونم مامان چجوری جواب داد و چه بهانه ای آورد.
حالا این وسط، دوستان عزیزم خواستم بگم خواهشا اگر چیزی رو بلد نیستید، حتما تلاش کنید در همون اول خودتون یاد بگیرید و اصطلاحا مغزتون رو آکبند نگه ندارین. بگذریم که یکی از دوستای خودم هم کلا مغزش رو تو اینجور چیزا آکبند نگه میداره و حتی خطایابی ورفع عیب پرینتر رو هم بلد نیست.
رفع عیب کامپیوتر در حد رفع مشکلات نرم افزاری و نصب ویندوز چیزایی هستن که امروزه هر کسی که کامپیوتر داره باید سریع یاد بگیره و این موضوع ربطی به جنسیت و رشته تحصیلی نداره. خلاصه تو اینجور چیزا تا جایی که میشه مستقل باشید.
این روزها که حوالی کریسمس هست، بدجوری یاد خاطرات پارسال میفتم. هر اتفاق کوچیکی من رو میبره به اون زمان. فکرکنم دقیقا سه چهار روز مونده به کریسمس بود که رژه snow flake تو Bellevue بود.
یادش بخیر...
برای اولین بار بود که میخواستم برم Bellevue؛ یه منطقه کنار سیاتل بود که بچه ها میگفتن مثل دوبی شیک ساختنش و الحق هم راست میگفتن. هر قدر سیاتل قشنگ بود، Bellevue قشنگ تر و شیک تر بود. اگر اشتباه نکنم مراسم حوالی ساعت 5 شروع میشد و با اینکه هوا سرد بود من تصمیم داشتم که از ظهر برم اونجا. چون همون حوالی پارک بزرگ شهر و چندین مجتمع تجاری بزرگ بود. همین کار رو هم کردم، حول و حوش ساعت 13 اونجا بودم. اول رفتم پارک، یه چند تا عکس سلفی گرفتم. پارک خیلی خیلی خلوت بود و شاید سه چهار نفر بیشتر نبودیم. زمانی که داشتم عکس سلفی میگرفتم، یه آقایی که دو تا سگ خوشگل داشت اومد جلو و پیشنهاد کرد که دوربین رو بهش بدم و اون ازم عکس بگیره. وقتی خواستم دوربین رو بهش بدم، دوربین از دستم خورد زمین و خراب شد. اون آقا خیلی ناراحت شد، ولی واقعیت این بود که دوربین از دست خودم خورد زمین نه اون. دروغ چرا، تو اون زمانی که بالاخره مشکل مالی هم داشتم و باید با دقت خرج می کردم، یه ضرر حداقل 70 دلاری کرده بودم. یه 20 دقیقه ای هنوز تو شوک بودم و داشتم فکر میکردم که حالا برای روزای آینده که میخوام شهر رو بگردم دوربین از کجا بیارم. کیفیت دوربین موبایلم خوب بود اما به اندازه دوربین خوب نبود. در همین حال رفتم تو مجتمع های تجاری و گشتی زدم و به این نتیجه رسیدم که ناراحت بودن هیچی رو رفع نمیکنه. اگر هم هر جا به مشکل مالی خوردم، میتونم از داییم یا دوستام قرض بگیرم. خلاصه دوباره مثل قبل پر از انرژی شدم و با شور و شوق جاهایی رو که تا به حال ندیده بودم، میگشتم. از حوالی ساعت 3 بارون شروع کرد به باریدن؛ اون هم چه بارونی! قصد بند اومدن هم نداشت با این حال مطمئن بودم که باز هم اون رژه اجرا میشه. برای رژه با کمک فی سبو. ک با یکی دو نفر از بچه های ایرانی آشنا شده بودم و اونجا قرار بود هم رو ببینیم. تو شلوغی جمعیتی که زیر بارون شدید برای دیدن رژه اومده بودن، به زحمت هم رو پیدا کردیم. بعد از اون شب، یکی از اون بچه ها شد یکی از دوستای دوست داشتنیم. اون شب یکی از بهترین شب های من در آمریکا بود؛ اون رژه فوق العاده زیبا بود، حتی با اینکه بارون شدید برگزاری مراسم رو سخت میکرد. اون شب رو خیلی دوست داشتم. از اون شب من فقط فیلم گرفتم چون کیفیت دوربین موبایلم برای عکس گرفتن در شب عالی نبود. با این حال الان چند تا عکس از روی اینترنت مربوط به همون رژه پیدا کردم.




پ.ن 1. امشب تو اینستاگرام یه عکس از این مراسم دیدم که من رو برد به حال و هوای پارسال. اگر اینستاگرام دارید عبارت snow flake lane رو جستجو کنید. کلی عکس و فیلم از اون مراسم می تونید ببینید.
پ.ن 2. فکر کنم دو تا عکس اولی دقیقا مال پارسال هست! شدت بارونی که تو عکس هست با شدت بارون پارسال مثل هم هست.
پ.ن 3. کاش ما هم تو کشورمون چنین کارناوال هایی رو متناسب با فرهنگ خودمون داشته باشیم و بدون نظارت پلیس از نزدیک همین قدر هم منظم برگزار بشه.
بعدانوشت. این شب هایی که فرداش درس دارم، خیلی وقت تلف میکنم. حوصله مطالعه درسهای فردا رو ندارم و خودم رو یه جوری سرگرم میکنم! فقط دو هفته دیگه تا پایان ترم مونده!!
بعدانوشت. الان ساعت 2 بامداد پنجشنبه است. یه فایل 8 مگابایتی رو دارم با سرعت 5 تا 10 KB بر ثانیه دانلود میکنم!!! پهنای باند اینترنت برابر است با 1 مگابایت!! خدا لعنت کنه خودشون و جد و آباء شون رو!!! با این وضعیتی که درست کردن. زمان از یه حدی هم که رد میشه، سایت موردنظر (ProQuest) کانکشن رو خودکار قطع میکنه!