مزه زندگی یک دانشجوی دکتری

روزنوشته های یک دانشجوی PhD

مزه زندگی یک دانشجوی دکتری

روزنوشته های یک دانشجوی PhD

پیک کاری

از سه شنبه هفته قبل که کلاسهام رو برگزار کردم، تمام وقت مشغولم و دارم کار میکنم. فکر میکنم که برای برخی از امور ددلاین دار تا آخر دسامبر وقت کم میارم و باید درخواست تمدید بزنم! یه جورایی درونم احساس استرس و اضطراب دارم، نمیدونم چرا نمی تونم کنترل شون بکنم!

اوضاع بهم ریخته است، مخصوصا که دوباره سه شنبه و پنجشنبه من باید برم کلاس!! دو سه هفته دیگه تا آخر ترم باقی نمونده و من همچنان برای آخر ترم به خودم نوید میدم!

بعدانوشت (دوشنبه ساعت 16)- فقط یک کامنت برای بهم ریختن کل بخش های مقاله و ساختار مقاله کفایت میکنه!! البته مهم تر از کامنت، شخص کامنت دهنده است که میدونه دقیقا کجا رو نشونه بگیره!!

مارک زاکربرگ

چند وقتی هست که از طریق فی.س.بو.ک صفحه مارک زاکربرگ، موسس فی.س.ب.ک رو دنبال میکنم. اگر شما هم جزو افرادی باشید که پست های مارک رو میخونید، حتما پست های مربوط به کتاب هاش رو هم دیدید. بعد از چالش یخ که مارک هم جزو افراد شرکت کننده در اون بود، افراد به مارک چالش کتاب پیشنهاد میدن و اینجوری ماجرا آغاز میشه که مارک لیست کتاب هایی رو که میخونه، میزاره روی فیسبوک. اگر اشتباه نکنم معمولا هر سه هفته یه بار یه کتاب جدید رو معرفی میکنه که میخواد بخونه. وقتی این پست هاش رو می بینم، دلم میگیره: آخه من مشغله ام بیشتره یا مارک؟ چطور میشه که اون هر سه هفته یه کتاب رو تموم میکنه اما من چندین ماه هست که یه کتاب رو هم شروع نکردم؟ البته خودم رو توجیه میکنم که من اتلاف وقت ندارم و دارم کار علمی میکنم و اون تایم هایی رو هم که حوصله کار علمی ندارم، به یادگیری زبان می پردازم. اما باید بگم که این ماجرای خیلی از ما و اعضای خانوادمون هست. در خانواده یکی از آشنایان، دو تا دختر دارن که لیسانس شون رو گرفتن و شغلی پیدا نکردن (البته چندان هم جویای کار نیستن) و خونه نشین هستن و البته یک یا دو روز در هفته رو میرن کلاس های هنری. مابقی هفته، اینا بصورت شبانه روزی در حال دیدن فیلم هستن! باز هم اگر از فیلم برای یادگیری زبان استفاده می کردن خوب بود، اما صرفا فیلم رو میبینن (با زیرنویس فارسی). واقعیتش با دیدن اونا دلم سوخت برای وقتی که هدر میدن، اینکه یه جوان 23-24 ساله اینجوری وقتش رو تلف کنه، واقعا دردناک هست. یه بار همین ماجرای مارک رو براشون تعریف کردم تا شاید کتابخوانی هم گوشه ذهنشون جای بگیره، اما فکر نکنم که منظورم رو گرفته باشن.

خلاصه این پست رو نوشتم برای اینکه امروز دوباره دیدم مارک یه کتاب دیگه رو معرفی کرده که میخواد بخونه. کاش هممون برای سوال زیر یه جواب قانع کننده داشته باشیم:

من مشغله ام بیشتره یا مارک؟

یقین پیدا کردم...

ما متولدین دهه شصت هممون یه جورایی طعم تلخ محرومیت و تعداد بیش از اندازه مون رو در جامعه چشیدیم؛ از میزهای سه نفره و کلاس های 40 نفری در مدارس گرفته تا مشکلات مون برای قبولی در دانشگاه، بعد هم استخدام و این روزها هم اشتغال و ازدواج!

حتی تعداد زیادمون از چشم آمریکایی ها خارج نموند بطوری که یکی از دوستانم در آمریکا می گفت که یه روز یکی از بچه ها ازش در مورد تعداد زیاد ایرانی های همسن و سال خودش سوال کرده بود و اون هم نشسته بود ماجرای دهه شصتی های ایران رو و سیاست های جایگزینی جمعیت در زمان جنگ رو برای اون فرد تشریح کرده بود.

جوک های زیادی هم در این زمینه در فضای مجازی وجود داره که این موضوع رو به طنز بیان میکنه. شاید این عبارت رو هم شنیده باشید که میگه «ما دهه شصتی ها به دریا هم پا بذاریم، دریا خشک میشه» که گویای چالش های زیادی هست که باهاش روبرو هستیم. حالا این موضوع رو نه فقط در کشور خودمون بلکه در آمریکا هم دارم می بینم. از شانس و اقبال خوبی که ما دهه شصتی ها داریم، مجلس آمریکا داره نوع ویزای ایرانی-آمریکایی رو عوض میکنه و این موضوع در آستا نه تصویب نهایی است. بر اساس آنچه که در این قانون آمده، دیگر پاسپورت آمریکایی افراد ایرانی-آمریکایی به اندازه قبل معتبر نیست. همونطور که می دونید پاسپورت آمریکایی از جهت عدم نیاز به ویزا برای مسافرت به کشورهای اروپایی جزو معتبرترین پاسپورت هاست و البته این ارتباط با کشورهای اروپایی دوطرفه است. حالا در یک برنامه ای که بین آمریکا و اروپا در حال شکل گیری هست، میخوان اجازه سفر بدون ویزا رو به ایرانی ها (البته کشورهای عراق و سوریه هم هستن) ندَن و افرادی هم که به این کشورها سفر کردن دوباره بفرستن تو صف گرفتن ویزای آمریکا. خلاصه اعتبار سابق پاسپورت آمریکایی دیگه برای ایرانی ها وجود نداره.

از قضا تصویب این قانون مصادف شده با کوچ تعداد خیلی زیادی از هموطنان دهه شصتی مون!!! حالا هی پدر و مادرها بگن که دهه شصتی ها بدشانس و بداقبال نیستن!! مشکل ما اینه که با این حجم مشکلات نه کشور خودمون ما رو میخواد و نه کشورهای دیگه سرریزمون رو میخوان!! دیگه دارم یقین پیدا میکنم که نسل بداقبالی هستیم...

پ.ن 1. برای مطالعه درباره این قانون به اینجا برید.

پ.ن 2. گویا هنوز شانسی برای جلوگیری از تصویب این قانون در مجلس سنا هست (با گذاشتن petition) اما با این حال در مرحله اول با تعداد رای بالایی تصویب شده است.

پ.ن 3. نکته جالب در مورد مجلس آمریکا این هست که هر اتفاقی میفته، از مردم میخوان که با نماینده شون تماس بگیرن (تلفنی یا ایمیلی) و نظر خودشون رو بگن! به نظر میرسه که مفهوم نمایندگی باز هم در اونجا متفاوت از ایران هست: اونا نماینده نظرات مردم هستن و نه عقل کل و قیّم مردم!!

بعدانوشت. از دیشب افتادم رو دور پیچوندن کارهای جانبی اطرافیانم!! بخشی از یکی از پروژه های ددلاین دار رو به مسئول پروژه ایمیل زدم و گفتم که فلان بخش رو نمیتونم انجام بدم چون اطلاعاتم زیاد نیست و در این مدت کوتاه از پسِ اون برنمیام. اون هم گفت مشکلی نیست و خودش اون بخش رو به عهده میگیره! (از هیچی بهتره) امروز هم از صبح دوباره داده های پروژه دکتر م رو بالا و پایین کردم و متوجه شدم که دیتاهاشون خیلی مشکلات داره و با اون وضعیت نتیجه خوبی نمیشه ازشون گرفت. ازشون خواستم که مشکلات رو برطرف کنن. مشکل من با این پروژه اینه که اینا فعلا به من میگن تو فقط دیتاها رو بررسی کن اما بعدش مطمئنا خودم باید تحلیل شون هم بکنم (چون اونا از روشهای ما که سر در نمیارن) بعدش هم باید بخش methods و results رو هم خودم بنویسم!! یعنی این قصه سر دراز داره!!

ذهن مغشوش

امروز صبح خبر بدی دریافت کردم؛ خیلی ذهنم رو بهم ریخت و در همون حال باید میرفتم دانشگاه. سر کلاسِ ساعت اول، دو سه مرتبه جابجا گفتم و ذهنم مغشوش بود. ساعت بعد در حالی که بچه داشتن امتحان میدادن، فرصت فکر کردن به موضوع و حاشیه های اون رو پیدا کردم. 90 دقیقه تایم خوبی بود که بتونم مسئله و حواشی اش رو تو ذهنم حلاجی کنم. بعد از اون اوضاع کمی بهتر شد اما باز هم خوبِ خوب نبود. اونقدری خوب نبود که بعد از اتمام کلاس هام، مسیری رو که همیشه با تاکسی میرم ترجیح دادم توی برف و یخ له شده در پیاده رو و زیر برفی که همچنان داشت می بارید، پیاده برم. تو این سال های دکتری خیلی خوب فهمیدم که وقتی حالم خرابه و ذهنم داغونه، بهترین راه آروم کردن ذهن، راه رفتن هست. پیاده رفتن کمک زیادی به تخلیه انرژی های منفی میکنه.  فکر کنم طی اون مسیر حدود 20 دقیقه طول کشید. در حالی که حواسم به زمین بود که کجا قدم بزارم که لیز نخورم به موضوع و حواشی اش همچنان فکر کردم. دیدم حالت بدتری هم وجود داشته و این وضعیتی که پیش اومده مطمئنا بدترین وضعیت نیست. مطمئنا من بدبخت ترین آدم روی زمین نیستم و این شرایط هم همیشه ثابت نیست.

برای دلداری خودم هم که شده، به دو سال قبل و وضعیت داغون روحیم سفر کردم و به خودم یادآوری کردم که بعد از یه دوره خیلی خیلی سخت، خدا یه دوره خیلی خیلی خوب رو برام درست کرد که شده بهترین دوران زندگیم. پس به خودم یادآوری کردم که: "اندکی صبر سحر نزدیک است". اما امیدوارم که بتونم زیر این صبر دوام بیارم و وسطِ راه نَبُرَم.

دوستان ممنون میشم اگر تونستید برای گشایش مشکلاتم دعا کنید.

اولویت های زندگی

الان ساعت نزدیک یک نیمه شب هست؛ فردا کلاس دارم که هنوز هیچ درسی رو هم مطالعه نکرده ام!! (درگیر پروژه دکتر م بودم که آخرش هم خیلی خوب پیش نرفت).

همونطور که تو بعدانوشت پست قبل نوشتم، یه سوال پرسیدم و جواب های متفاوت و خاصی از افراد متفاوت گرفتم.

الان در مورد اولویت های زندگیم احساس نگرانی میکنم. اینکه چه کاری اولویت داره رو واقعا نمیتونم درست تشخیص بدم و همین داره ذهنم رو مغشوش میکنه.

البته دارم روی کاغذ موارد رو مینویسم، معمولا در اینجور مواقع نوشتن روی کاغذ راه گشاست.

پ.ن 1. منظورم از اولویت های زندگی زمان حال حاضرم هست که نمیدونم زبان کار کنم یا کار تدریسم رو با تمام قوا ادامه بدم یا پروژه X و Y مردم رو پیش ببرم یا به پروژه های ناقص خودم برسم!!

پ.ن 2. اینم از تفأل بنده به حافظ:

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کردوآن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد
گوهری کز صدف کُوْن و مکان بیرون استطلب از گمشدگانِ لبِ دریا می‌کرد
مشکل خویش برِ پیرِ مُغان بردم دوشکو به تاییدِ نظر حلّ معما می‌کرد
دیدمش خرم و خندان، قدحِ باده به دستواندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد
گفتم: «این جام جهان‌بین به تو کِی داد حکیم؟»گفت: «آن روز که این گنبد مینا می‌کرد»
بی‌دلی، در همه احوال، خدا با او بوداو نمی‌دیدش و از دور «خدایا» می‌کرد
این همه شعبده خویش که می‌کرد اینجاسامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد
گفت: «آن یار، کز او گشت سر دار بلند،جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد»
فیض روح القدس ار باز مدد فرمایددیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد
گفتمش «سلسلهٔ زلف بتان از پی چیست؟»گفت: «حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد!»