چند روزی هست که با تموم شدن کار خودم که داشتم انجام میدادم، تنها کار دکتر ش تو دستم مونده و دارم انجام میدم. عجیب هم که این کار من رو حرص میده و لجم رو در میاره. یه جاهاییش رو که دکتر ش ازم خواسته در موردشون بنویسم، اصلا بلد نیستم و مجبور شدم که کلی مطالعه بکنم. در مورد اینا خیلی غر نمیزنم برای اینکه یادگیری اینا برام لازم بود و تنها یه اجبار میتونست من رو به سمت یادگیری شون سوق بده. اما مشکل اینجاست که برای این کار اصلا ذوق و شوق ندارم، میخوام شروع به کار کنم، 40 دقیقه تو اینترنت میچرخم و 20 دقیقه فیلم میبینم بعد تازه با اکراه میرم سراغ پروژه و بعد از 20 دقیقه دوباره همه چی از اول، یعنی از اینترنت گردی شروع میشه.
همونطور که میتونید حساب کنید، کاراییم رسیده به 10 درصد!!!
از طرف دیگه 10 روز قبل خوندن یک کتاب زبان تازه رو شروع کرده بودم و با خودم پیش بینی میکردم که این هفته تمومش کنم، اما قضیه مهمونی و درد کتفم و این کامنت های دکتر ش همه چی رو بهم زده!!
دو جلسه هم هست که رفتم کلاس زبان و مطالب کلاس رو با خط خرچنگی مینویسم، فرصت نکردم که پاکنویس شون کنم!
فکر کنم دوباره نیاز هست تا برنامه کاری برای خودم بنویسم و از روی اون جلو برم.
پ.ن. معمولا زمان هایی که بی هدف و بی انگیزه میشم، یه برنامه کاری در راستای اهدافم مینویسم (تو فایل اکسل یا روی کاغذ)، بعد یه هفته ای رو حداکثر از روی اون جلو میرم و بعدش هم کلا روی غلطک میفتم و زندگیم از بی نظمی درمیاد و روبراه میشه.
با وجود اینکه دیروز مشهد تعطیل بود، دیروز عصر کلاس زبان ها باز بودن و من این موضوع رو ساعت 13 فهمیدم.
تا همون ساعت 13 هم بخاطر درد کتفم و امید به تعطیلی کلاس زبان، تکلیف هام رو انجام نداده بودم. خوندن و خلاصه کردن اون کتاب بدجوری حالم و وقتم رو گرفت؛ بعدش هم که جمله سازی برای idiom ها و proverb ها ماجرای خودش رو داشت و تا ساعت 16:40 طول کشید. در نهایت هم به انجام تمرینات collocation نرسیدم و فقط یه بخش جزئی رو انجام دادم. برای جلسه آینده تکلیف خیلی زیادی نداریم اما معلم مون گفته که چهارشنبه یه تکه مستند میاره و بعنوان تکلیف باید بریم صحبت های راوی مستند رو بنویسیم و ببریم.
از طرفی Ian اصلا ایمیلم رو جواب نداده (حتی بازش هم نکرده چون mail track داشت) و من هم یواش یواش دارم کارهای بخش خودم رو انجام میدم. امروز صبح هم دیدم که دکتر ش ایمیل زده و گفته برامون کامنت گذاشته تا بر طبق اون عمل کنیم و خواسته که حداقل دو بخش اصلی رو تا پنجشنبه تموم کنیم. بعدش هم به من گفته که
«تو این بخش ها رو lead کن و به من (فکر کن خودِ دکتر ش!!!) و Ian بگو که چجوری کمکت کنیم!! چند روز آینده هم من میرم سفر، پنجشنبه برمیگردم و احتمالا دسترسی چندانی به اینترنت ندارم!»
نکته جالب این بخش آخر ایمیل دکتر ش جایی هست که میگه «به من و Ian بگو که چجوری برای این بخش ها کمکت کنیم!» کاش جرأت داشتم که بخش ها رو دقیقا نصف میکردم و نصف اولش رو میگفتم خودِ دکتر ش بنویسه، بقیه اش رو هم Ian!!! من هم لیدر هستم و نظارت میکنم

نکته دیگه اینه که دکتر ش که میگه میخوام برم سفر، چجوری میخواد کمک کنه؟! آیا این یک تعارف است؟! البته فکر کنم برای حفظ احترام Ian اینو نوشته.
حالا رفتم کامنت ها رو دیدم، می بینم یه عالمه چیزی اضافه کرده و برای همینه که گفته اگر بتونیم دو تا بخش رو تموم کنیم خیلی خوبه!! از Ian که باز هم خبری نیست، این دفعه دیگه بهش ایمیل که میزنم، Cc اش رو برای دکتر ش میفرستم تا دکتر ش از وضعیت باخبر باشه.
بعدانوشت 1 (ساعت 9 شب). با این کامنت های دکتر ش حسابی کفرم در اومده!!!! یعنی هر کدوم رو که انجام میدی، هنوز یه عالمه دیگه کار برای انجام دادن هست!
این مقاله دکتر ش داره تبدیل به کتاب میشه، هنوز یه عالمه از بخش هاش هم نانوشته است! 
بعدانوشت 2. الان به دکتر ش ایمیل زدم و ازش در مورد محدودیت تعداد صفحه پرسیدم. در واقع میخواستم توجهش رو به تعداد صفحات با اون حجم کامنت و مطلب درخواستی جلب کنم! از همین الان میدونم که جواب این ایمیل چی هست، اما حداقل حرف دلم رو زدم شاید عصبانیتم کمتر بشه.
بعدانوشت 3 (دوشنبه 9:35 شب). تقریبا بیشتر کامنت ها رو اعمال کردم و بقیه اش رو فعلا حال ندارم که کار کنم. الان باید برم سراغ تولید شکل ها، اصلا دوست ندارم شون!
مهمونی مون به خوبی برگزار شد و ساعت 6:30 عصر مهمون ها رفتن. واقعیتش خیلی خیلی خسته شدم واز حوالی ساعت 4 هم کتف سمت راستم بدجوری درد گرفته. بعد از رفتن مهمون ها، با همون درد کتف، یه مقدار در جمع و جور و شستن ظرفهای میوه کمک کردم و بعدش یه مقدار خوابیدم. اما واقعا خوابی نبود که خستگیم در بره چون تو خواب درد کتفم رو حس میکردم.
اونقدری کتفم درد میکنه که حرکت دادن دستم رو سخت کرده و دردش از کتف به سمت بازوم میره. نه میزاره بخوابم و نه حوصله کار کردن دارم با اینکه میدونم خیلی خیلی کار برای انجام دادن هست. تنها کاری که الان کردم این بود که یه لیستی از تعییراتی رو که دکتر ش گفته رو آماده کنم و برای Ian بفرستم و ازش بخوام که انجام یه بخش های معینی از اون رو بر عهده بگیره. خداییش بخش های مربوط به خودم خیلی بیشتر از اون هست اما عیب نداره خودم یه جوری انجام میدم. میترسیدم که اگر به Ian بخش های بیشتری بگم، نرسه انجام بده و کارمون عقب بیفته. من واقعا علاقمندم که پروژه قبل از نوروز تموم بشه، یا حداقل تو اون یک هفته ده روزی که میخوام برم سفر، استرس زیادی نداشته باشم.
فردا بخاطر فوت آیت الله طبسی دانشگاه ها و ادارات و مدارس در مشهد تعطیل هستن؛ نمیدونم کلاس زبان هم تعطیل هست یا نه؟!
پ.ن 1. امروز با یکی از آشنایان در مورد کلاس زبانم صحبت کردم و اون هم کلی ابراز علاقمندی کرد که بیاد همون کلاس زبان! راستش من اصلا دوست ندارم که اون بیاد، خلوت و راحتی من بهم میخوره. دارم دعا میکنم که از اومدن منصرف بشه.
پ.ن 2. من از زمان بچگی همیشه از اینکه نزدیکان و آشنایان در محیطی که من هستم (محل تحصیل مخصوصا) باشند، بدم می اومد. یعنی ترجیح میدادم که محیطی که هستم مختص خودم باشه و کسی نباشه که من رو ریپورت کنه و از طرفی هر نمره ای هم که میگیرم نگن بخاطر پارتی بازی فلانی بوده. این موضوع تو دبیرستان به اوج رسید. وقتی میخواستم برم کلاس اول دبیرستان، مدرسه ای که میخواستم ثبت نام کنم خارج از محدوده خونمون بود؛ از اونجایی که معدل نهاییم خیلی بالا بود، مدیر علاقمند به ثبت نام من بود و از طرفی مامانم رو که دبیرفیزیک بودن، میشناخت و به کارایی مامانم آگاه بود. اون مدیر تا روز 30 شهریور نامردی کرد و ثبت نام من رو منوط به همکاری مامانم با مدرسه گذاشت و از مامانم میخواست که حداقل یه روز در هفته بیاد اونجا. من هم بدجوری روی این موضوع حساس شده بودم و به مامانم میگفتم اگر شما بیاین این مدرسه، من این مدرسه نمیام!!
به همین علت مامان به مدیر جواب رد میداد، دیگه وقتی 30 شهریور شد، با مامان دوباره رفتیم مدرسه تا خانم مدیر رو ببینیم. مامان دیگه اونجا مستقیم بهش گفت که اصلا نمیتونم بیام اونجا و برنامه ام پر هست و بعد هم ماجرای من رو بهش گفت! و بالاخره روز 30 شهریور دبیرستان من معلوم شد!
پ.ن 3. کتفم خیلی درد میکنه؛ پماد هم مالیدم اما مغز استخونم تیر میکشه
. حتی دیدن فیلم هم من رو از این درد غافل نمیکنه.
امشب با دکتر ش و Ian ویدئوچت کردیم؛ یادتون هست که تو پست قبل گفتم که بقیه پروژه از عهده من خارج هست؟ چقدر بده که آدم ضایع بشه!
الان دکتر ش یه عالمه کار تولید کرد که کاملا در حیطه من قرار میگیره!!! از ویرایش متن و تغییرات فصل ها گرفته تا اضافه کردن مطالب جدید. این وسط Ian هم نظر میداد!!
یعنی یکی دو بخش رو Ian اضافه کرد!
با این حال، آخرش دکتر ش گفت که دو تایی با هم تقسیم کارکنید و هر کدوم یه سری ها رو انجام بدید.
یه جا هم جالب شد، یه بخش رو که من نوشتم، بصورت خلاصه کردن، پاراگراف پاراگراف نوشتم که قطعا بسیار بد بود و من ترکیب کردن اونا رو تو ذهنم گذاشته بودم جزو کارهای Ian و دکتر ش و دقیقا به همین دلیل میگفتم که بقیه اش از عهده من خارج هست. امشب دکتر ش گفت که خودش یکی از زیربخش های کوچیک رو بازنویسی میکنه، بعدش ما باید از اون یاد بگیریم و بقیه رو درست بنویسیم!! 
من به این رفتارها میگم ترفندهای استادی! این ماجرا من رو به یاد اولین همکاریم باهاش انداخت. اونجا یه نفر از دانشجوهای خودش به اسم تاکیومی تو پروژه شرکت داشت (تاکیومی دانشجوی پست داکش بود). دکتر ش بهش گفته بود که یه بخش رو بنویسه و اون بخش کاملا از حیطه علمی من خارج بود و فقط از عهده خودش و تاکیومی برمی اومد. تاکیومی هم خیلی شیک براش نوشت که من اصلا ایده ای برای نوشتن این بخش ندارم و نمیدونم چی بنویسم. شاید بهتر باشه که خودتون بنویسید!
در جواب تاکیومی، دکتر ش بلافاصله نوشت که ساعت 3 که میتینگ داریم، یه ربع زودتر بیا اتاقم تا بهت بگم چجوری بنویسی
. و خلاصه دکتر ش تاکیومی رو کاملا برای نوشتن اون بخش توجیه کرده بود و در نهایت تاکیومی اون بخش رو نوشت.
مشابه این ماجرا تو انجام پروژه با Teal هم رخ داد. یه بار تو ویدئوچتی که با Teal داشتیم، در روند مکالمه، Teal یکی دو تا سوال از دکتر ش پرسید که دکتر ش گفت نمیدونم و بعد خودش هم یه سوال دیگه در همون رابطه روی سوال Teal گذاشت و با خنده گفت حالا یک سوال شد دو تا، برید جوابهاش رو پیدا کنید و به منم خبر بدید!
در ضمن متاسفانه من از صبح نتونستم کاری بر روی پروژه انجام بدم و عملا حرفی برای گفتن نداشتم. فقط یه سری شکل های داغون بودن که اصلا نمیخواستم در موردشون حرف بزنم (بالاخره بعد از این مدت آشنایی، ذائقه اش رو میدونم چی هست و میدونستم که از کل شکل ها ایراد میگیره). آخر میتینگ دکتر ش شکل های Ian رو باز کرد و یه مقدار نسبت به رنگ ها و حاشیه نویسی ها ایراد گرفت و بعدش نوبت رسید به من و گفت فکر میکنم که یه سری شکل تولید کردی (روی DropBox قطعا میبینه) و من هم گفتم نه و اونها نهایی نیستن و خلاصه ماجرا پیچیده شد.
با این حال هفته آینده حسابرسی دو مرتبه صورت میگیره!! وای بر پیچانندگان پروژه!!
پ.ن 1. دکتر ش رو بعد از یکسال بود که میدیدم؛ وقتی دیدمش، عجیب دلم براش بیشتر تنگ شد. Ian پیشش بود، من هم تو دلم میخواستم پیشش باشم. حیف که تو فرهنگ مون نیست که آدم به استادش بگه، دلم برات تنگ شده و با اینکه تو فرهنگ اونا این موضوع هست، من خجالت کشیدم که این حرف رو بزنم.
پ.ن 2. یکی از دوستای اونجا، تابستون برای دو ماه اومده بود ایران؛ اون هم از اون بچه های کم رو و در اینجور زمینه ها خجالتی است. میگفت وقتی برگشتم دانشگاه و رفتم پیش استادم، استادم با اینکه حدود 60 سال داره، از جاش بلند شد (اونجا کلا جلوی پای هم بلند نمیشن) و به سمت در اومد و با کلی انرژی بهم رسیدن بخیر گفت و گفت دلم برات تنگ شده بود. دوستم میگفت من بدجوری جا خورده بودم، اصلا انتظار نداشتم که استادم با ظاهر جدی ای که داره، اینقدر با احساس باشه و اینجوری برخورد کنه. بعد دوستم میگفت با این برخورد من هم خجالت رو کنار گذاشتم و گفتم من هم دلم براتون تنگ شده بود.
پ. ن 3. فکر میکنم فرهنگ بیان نکردن احساس به افراد غیرفامیل نظیر همکار، استاد، ... و حتی در بعضی موارد فامیل و نزدیکان، فرهنگی بوده که از پدر و مادرهامون و همین طور جامعه مخصوصا اولیای مدرسه در ما نهادینه شده است؛ امیدوارم که این فرهنگ در نسل های آینده از بین بره و آدم ها بتونن احساس شون رو به هم بگن. البته احساسات درست و منطقی و مناسب با جایگاه افراد و نه خانمان برانداز!!
طی دیروز و امروز کار خودم رو تقریبا نهایی کردم و اصلا روی پروژه دکتر ش وقت نذاشتم حتی با اینکه Ian ایمیل زد و یکی دو تا شکل رو فرستاد و همچنین سخنرانی دکتر ش تمام شد!! با خودم قرار گذاشته بودم که کار خودم رو قبل از اینکه اون پروژه دکتر ش تمام وقتم رو پر کنه، تموم کنم.
صبح دیدم که دکتر ش به Ian جواب داده و ازش تشکر کرده و البته برای برگزاری یک میتینگ اسکایپی هم تقریبا با هم توافق کرده بودن و بعدش دکتر ش از من در مورد وقتم پرسید و خلاصه این شد که فردا شب یه میتینگ اسکایپی با Ian و دکتر ش دارم. با این حال این میتینگ هم استرس به جونم ننداخته که کار اون شکل ها رو تموم کنم!!
خداییش نمیدونم دکتر ش فردا چی میخواد بگه، آخه کارهای پایه ای پروژه رو من انجام دادم و فکر میکنم که بقیه اش از عهده من خارج هست چون من اطلاعات اون زمینه خاص رو ندارم. اما خودم خوب میدونم که همیشه کاری برای انجام دادن هست و من بیکار نمی مونم!
احتمالا فردا صبح تا عصر رو روی پروژه دکتر ش کار میکنم تا هم یادم بیاد که چی بوده و هم حرفی برای گفتن داشته باشم و خیلی ضایع نشم.
راستی، امروز ساعت 4:35 عصر یه دفعه ای تصمیم گرفتم به کلاس زبان زنگ بزنم و در مورد کلاس اسپیکینگ ازشون بپرسم. طبق حرف خودشون، باید هفته قبل شروع میشد اما به من زنگ نزده بودند. وقتی تماس گرفتم، معلوم شد که کلاس از هفته پیش شروع شده و اینا به هر دلیلی من رو از قلم انداختن! از قضا امروز ساعت 18 جلسه سوم کلاس بود، مسئول دفتر آموزشگاه بهم گفت میای؟ گفتم نمیدونم، معلوم نیست و خداحافظی کردم. فقط 5 دقیقه فرصت تصمیم گیری داشتم و در نهایت تصمیم گرفتم که برم کلاس؛ پس سریع آماده شدم و خودم رو به کلاس رسوندم. واقعا از معلم و کلاس راضی بودم، این اولین تجربه من در کلاس اسپیکینگ هست. از یکی از بچه ها قبلا شنیده بودم که میگفتن کلاس اسپیکینگ خیلی کاری نداره و بچه ها میرن حرف میزنن و بعدش تکلیف و تمرین و اینجور چیزا ندارن. تو این کلاس ماجرا فرق میکرد؛ معلم مون هر جلسه چند تا idiom و proverb میگه که برای دفعه بعد باید براشون جمله بنویسیم و اونها رو عملا بکار ببریم. همچنین از یک کتاب Collocation تکلیف میده. و علاوه بر این ها که به نظرم از همش مهم تر هست، هر جلسه یه دسته کتاب های کوچیک میاره و هر کسی یکیش رو انتخاب میکنه و باید تا جلسه بعد بخونه و خلاصه اش رو بنویسه چون معلم مون اعتقاد داره اگر انشاء خوب بشه، اسپیکینگ هم خوب خواهد شد. من که فعلا راضی و خوشحال هستم، تا ببینیم بعد چی پیش میاد. کلاس زبانم دو روز در هفته است، شنبه و چهارشنبه.
در ضمن این هفته، جمعه ظهر برای نهار مهمون داریم؛ حقیقتا تو این وضعیتی که آخر سال هست و من باید کارهام رو مرتب کنم، حوصله مهمون داشتن رو ندارم، اما نمیشد کنسلش کرد.