چند روزی هست که با تمام شدن فصل های در دسترس فیلم Castle، سریالی به اسم Community رو شروع کرده ام. هر قسمتش حدود 20 دقیقه است و فهمیدن حرفاشون برام سخت تر از Castle هست به این دلیل که حرف هاشون کاملا عامیانه و مصطلح هست و البته سرعت حرف زدن برخی از کاراکترها هم بالاست.
از اینا که بگذریم، با دیدن یکی دو قسمت اول خیلی ازش خوشم نیامد اما خودم رو مجبور کردم که قسمت های بعدیش رو هم نگاه کنم. الان که به قسمت 20 فصل یک رسیدم، واقعا ازش خوشم میاد. اکثر قسمتهایی که دیدم، کمدی هستن و با صدای بلند پای لپ تاپ می خندم. ماجرای سریال از جایی شروع میشه که Jeff یک وکیل هست و بعلت جعل مدرک لیسانس پرونده وکالتش رو باطل کردن و مجبورش کردن تا در کالج Community ثبت نام کنه (به نظر میرسه این کالج صرفا یک کالج آموزشی همه زمینه هاست چون واحدهای درسی خیلی درسی نیستن و کلاس های متنوعی مثل کوزه گری و دریانوردی و زبان اسپانیایی دارن). روز اول، Jeff از یکی از دخترهای کلاس اسپانیایی به نام Britta خوشش میاد اما Britta تحویلش نمیگیره و Jeff برای اینکه دور و بر اون باشه یک گروه مطالعه زبان اسپانیایی تشکیل میده که البته 4-5 نفر دیگه هم میان عضو گروه میشن. و از اون به بعد کل ماجراهای این سریال حول این گروه هست که یه وقت هایی هم رو سر کار میزارن، با هم همدردی میکنن، زیرآب هم رو میزنن و کلی ماجرای دیگه.
دیدنش رو بهتون توصیه میکنم.
پ.ن. امروز (دوشنبه) اصلا وقت نکردم روی پروژه دکتر ش کار کنم. 24 ساعت دیگه وقت دارم!! الان Ian ایمیل زد و دو تا شکل رو فرستاد!
از روز جمعه نسبتا سرم شلوغ بوده و اوضاع روزهای آینده نیز به سمت افزایش مشغله میره نه کاهش! با این حال شکایتی نیست و همچنان پیش میرم.
کامنت های پست قبلی رو بی جواب منتشر کردم، برای اینکه حوصله درگیر شدن در بحث های سیاسی رو نداشتم و ندارم. فقط یه نکته که خودم رو ملزم میدونم بهش تاکید کنم اینه که در یکی از کامنت ها چنین مضمونی رو خطاب به من نوشته بودن: «با چنین سطح تحصیلات و ....».
دوست عزیز، اگر سطح تحصیلات من به زعم شما بالاست، فقط در رشته خودم هست، در باقی مسائل شاید یه فرد عادی باشم. این موضوع نه تنها در مورد من، بلکه در مورد همه انسان های روی زمین صدق میکنه و به قول یکی دیگه از کامنت ها، از افراد بت نسازیم!!
و آخرین مورد درباره انتخابات مجلس اینکه من اگر از مجلس این دوره خوشم نمی اومد، بلکه بدم هم می اومد، طرح های عجیب و غریب شون بود مثل خانه نشینی زنان تا بریدن حکم زندان برای انجام عمل .... روی مردان؛ در واقع از اینکه نمایندگان خودشون رو قیم مردم میشمردن، متنفر بودم. از اونجایی بدم می اومد که یه هیئت 10-15 نفره باید خودشون میرفتن جام جهانی برزیل تا پرونده فساد فوتبال رو از نزدیک بررسی کنن و خیلی موردهای دیگه...
البته بگذریم که از اینجور نماینده های کوتاه فکر همه جای دنیا وجود دارن و مختص به کشور ما نیست نمونه اش برخی از نماینده های کنگره آمریکا هستن.
فعلا هم به نظر میرسه اون نماینده های خاص و پر حاشیه تهران خوشبختانه از کورس رقابت بازمانده اند و راهی این مجلس نمی شوند.
و در اینجا به تهرانی ها بابت حماسه شون تبریک میگم!
جمعه عصر بعد از رأی دادن، رفتیم خرید عید. من فقط یه لباس و شال میخواستم و نیازی به خرید دیگه نداشتم. از طرفی عید خانواده ام مطابق هر سال قصد دارن برن بوشهر. من هم این وسط مردد بودم که همراهی شون کنم یا نه. از خوشگذرانی خوشم میاد اما این چند ماه آینده مشغله ام زیاده و اینکه بخوام 10 روز رو کاملا تعطیل کنم، تو مخیله ام نمیگنجه! اینجوری شد که من تصمیم گرفتم از اواسط سفر به مامان اینا بپیوندم!! یعنی اول اونا برن و من بعدش با هواپیما برم که حداقل چند روزی رو صرفه جویی کرده باشم و در نهایت هم با مامان اینا برگردم.
این روزها از Ian و دکتر ش خبری نیست. Ian میگفت که تقریبا شکل ها آماده اند، اما هنوز چیزی نفرستاده. دکتر ش هم تا جایی که من اطلاع دارم، 30 فوریه سخنرانی داره و برای همین هیچ خبری ازش نیست!
اما مطمئنم که تا این سخنرانیش تموم بشه، به حساب من و Ian رسیدگی میکنه!!
در مورد شبیه سازی اون مقاله ای که دکتر ش خواسته بود، بخش اولش رو با موفقیت پشت سر گذاشتم اما تو بخش دوم دوباره گیر کرده ام!! با کلی زیر و رو کردن اینترنت برای یافتن کد اون روش خاص، به این نتیجه رسیدم که کدی برای زبان R پیدا نمیکنم و باید سوئیچ کنم به MATLAB. برای این موضوع، مشکلی نیست فقط باید دیتاها رو به فایل های mat تبدیل کنم.
این روزها به حجم کارهایی که باید انجام بدم، یکی دیگه هم اضافه شده که بدجوری روی اعصابه!! البته با دیدی که از خودم دارم، تا یک ماه دیگه بهش دست نمیزنم (البته وقت هم نمیکنم که دست بزنم)، بعدش یه فکری به حالش میکنم.
نیمه دوم اسفند با خودم میگفتم برم تهران برای انجام یه کاری، اما الان میگم اصلا وقت و حوصله اش رو ندارم. این کارها روی زمین مونده و ترجیحا بعد از عید میرم.
پ.ن 1. امروز، 28 فوریه سالگرد ترک آمریکا است؛ روز غریبی بود.
ترجیح میدم گذشته رو به فراموشی بسپارم تا انرژیم رو برای حرکت به سمت آینده نگیره.
پ.ن 2. یه موضوعی در تهران پیش اومده که من رو از راه دور از طریق تلگرام و تلفن داره درگیر خودش میکنه. در واقع موضوعی که من اصلا براش ارزش قائل نمیشم و برام اهمیتی نداره، اومده وسط و من هم فعلا راه فرار ندارم.
امیدوارم که ماجرا خودش یه جایی قطع بشه.
خیلی کوتاه میگم و میرم....
فردا انتخابات هست؛ امیدوارم که همگی در انتخابات شرکت کنید و به افرادی که فکر میکنید برتر هستند رأی بدید.
اگر احیانا به هر دلیلی قصد شرکت در انتخابات رو ندارید و اصلا تا به حال شرکت هم نکردید، به این فکر کنید که دوباره تندرو ها در مجلس رأی بیارن و طرح های جنجالی و آسیب زا رو یکی پس از دیگری مطرح و اگر بتونن تصویب کنن! به این فکر کنید که اگر شما مثلا به اسم تحریمِ انتخابات رأی ندید، افرادی مثل x، y و ... که تندرو هستن به مجلس ورود میکنن و دردسرهای کشور تمومی نداره. یادتون بیاد اون طرح سه فوریتی رو که همین نماینده ها برای متوقف کردن مذاکرات امضا کرده بودن! یادتون بیاد اون روزی رو که آقای ظریف در حالی که روی ویلچر بود و برای به ثمر رسیدن مذاکرات تلاش میکرد، افراد تندروی مجلس نطق بر علیه ایشان میکردن و رسما از پشت تریبون به ایشون توهین میکردن. یادتون بیاد از وزیرعلوم که جلوی بورسیه های غیرقانونی و رانت ها ایستاد و چطور همین نماینده ها اون رو کنار زدن!
مطمئنا زمان شنیدن تک تک این رفتارها ناخرسند بودید، پس حتما در انتخابات شرکت کنید تا تعدادمون از حامیان این افراد تندرو بیشتر بشه و نزاریم اینا به مجلس وارد بشن و نقش قیم مردم رو بازی کردن نه نماینده مردم رو!!
بیاین با هم کمک کنیم تا نزاریم افرادی مثل x که علاقمندان به کنسرت رو افراد هرزه میخونن و باعث تعطیلی کنسرت ها در کشور میشن، به رتبه های سیاسی بالا برسن!
یادتون باشه که یکبار همه با هم کمک کردیم و آقای روحانی رو رییس جمهور کردیم!! اگر اون روز این همبستگی رو نداشتیم، به قول جک های منتشر شده در فضای مجازی، آقای .... رییس جمهور بود و الان هم در حال حفر خندق دورتادور کشور بودیم!!
امیدوارم که فردا مجلس از دست تندروها بیاد بیرون و مردم یه مقدار رنگ آرامش سیاسی رو هم ببینن.
طی سه شنبه و چهارشنبه به اندازه دو تا مسئله آماری بزرگ به علم من اضافه شده و من از این بابت خیلی خوشحالم و ذوق میکنم!
مخصوصا یکیش که در مورد پروژه خودم بود و با هزار زحمت تونستم اون موضوع رو بفهمم!
اون یکی دیگه که در مورد پروژه دکتر ش بود رو هم بالاخره سر در آوردم و به اطلاعاتم اضافه شد.
خلاصه الان که ساعت 3 بامداد هستم و میخوام بخوابم، هر دوی این موضوعات به سرانجام خوشایند رسیدن و من کیفور هستم!
البته امیدوارم که این شادی دوام داشته باشه و دوباره وسط اینا یه چاه بزرگ باز نشه!
برای پروژه ای که با دکتر ش و Ian کار میکنیم، دکتر ش گیر داده که در مرحله اول باید روش گفته شده در مقاله پیدا بشه و دقیقا همون نتایج گرفته بشه تا بریم مرحله بعد!
اون هم هر کار میکنم، درست نمیشه!! اعصابم بهم ریخته، به نویسنده های مقاله هم ایمیل زدم وبنده های خدا من رو شرمنده خودشون کردن و همه جزئیات رو بهم گفتن اما اینجا درست نمیشه که نمیشه!!
مخم حسابی تاب برداشته! همین که فایل های مربوط به پروژه روی DropBox در حال آپدیت شدن هست، دکتر ش بهم ایمیل نمیزنه و سراغ اونا رو نمیگیره !! وگرنه خیلی شیک ایمیل میزنه و میگه پروژه چی شد؟!!!
دو قسمت اول Community رو هم دیدم؛ به نظر بد نمیاد، امتیازش تو سایت IMDB حدود 8.6 از 10 بود. با این حال من خیلی جذبش نشدم. فقط خوبیش اینه که هر قسمت حدود 20 تا 30 دقیقه است و زود تمام میشه. امیدوارم که قسمت های بعدیش بهتر باشن.
من الان واقعا نیاز دارم که چند ساعتی از این پروژه فاصله بگیرم تا مغزم در موردش restart بشه و بتونم مشکل اختلاف جواب ها رو پیدا کنم.
پ.ن. در کنار مزایای استاد دقیق داشتن، این سختی هم وجود داره!! هر جوری هست باید انتظار استاد برآورده بشه!!
بعدانوشت 1 (ساعت 2:20 بامداد)- نیمساعت قبل بر اساس ایمیل مجدد یکی از نویسنده های مقاله که نکته ای رو به یاد آورده بود، یه سفره وسیع این وسط پهن شد! اولش که نمیدونستم چیه، یه کمی تو گوگل جستجو کردم و بعد هم برای اطمینان از دکتر ش پرسیدم، تازه فهمیدم این قصه سر دراز داره؛ جالبی این موضوع اینه که به کارهای خود من و رشته من هم ربط داره اما تا به حال چیزی در این مورد به گوشم نخورده بود و اصلا نمیدونستم چی هست!! (وقتی برای بچه های مهندسی، کمترین واحد ریاضی رو میزارن، بیشتر از این نمیشه انتظار داشت!)
بعدانوشت 2. فعلا از آشنایی با این موضوع خوشحالم اما نمیدونم چطور پیاده سازیش کنم؟! البته خوشحالی صرفا از این نظر که یه چیز جدید یاد گرفتم وگرنه اضافه شدن کار که خوشحالی نداره!!
بعدانوشت 3. فکر کنم آه Ian من رو گرفته! برای اینکه تو ایمیلم وقتی میخواستم این دیتاست و مقاله رو انتخاب کنم، برای Ian و دکتر ش نوشتم که این یکی به نسبت بقیه برام سرراست تر و آسون تر هست و من این رو انجام میدم!! واقعا نمیدونستم چه ماجرای عجیب غریبی پشتش هست.
بعدانوشت 4. با همه این احوالات، فکر کنم اوضاع Ian هم دست کمی از خودم نداشته باشه، برای اینکه صدای اون هم در نمیاد!!